تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1010

مساهمون:

ص١٠١٠

و له

ترسم نشده غوره انگور خزان آيد * يا مى نشده انگور ماه رمضان آيد وه كه تير آه من صد كوه خارا را شكافت * در دل چون سنگ آن بىرحم راهى هم نكرد آتشى در مزرع اميد من بگذشت و سوخت * هرچه بود آنجا و رحمى بر گياهى هم نكرد سوخت ما را از جفا يار و جفايى هم نبود * كشت ما را بىگنه يار و گناهى هم نكرد

و له

بدين دردم طبيبى مبتلا كرد * كه درد هر دو عالم را دوا كرد در ميخانه بر رويم گشادند * مگر مىخواره‌يى بر من دعا كرد ببين بىرحمى صياد ما را * كه ما را صيد خود كرد و رها كرد صفايى تا مريد مى كشان شد * عبادتهاى پيشين را قضا كرد
* * *
عاشق ار بر رخ معشوق نگاهى بكند * نه چنان است گمانم كه گناهى بكند ما به عاشق نه همين رخصت نظاره دهيم * بوسه را نيز دهيم اذن كه گاهى بكند آنكه آرايش اين باغ ازو بود اكنون * نگذارند كه از دور نگاهى بكند

و له

ساقيا زاهد بيچاره بود مست غرور * بدهش جرعه‌يى از باده كه هشيار شود مىكشى و گنهم نيست بجز عشق چرا * دارد آن‌كس كه تو را دوست گنهكار شود گم شد ز بر من دل و آن است گمانم * كاندر شكن طرهء طرار تو باشد

و له

اى كاش شب تيرهء ما را سحرى بود * تا در سحر اين نالهء ما را اثرى بود آزاديم از دام هوس نيست و ليكن * صياد مرا كاش به صيدش گذرى بود يك‌ديده به روى تو گشاديم و ببستيم * چشم از دوجهان وه چه مبارك نظرى بود