تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1009

مساهمون:

ص١٠٠٩
در حيرتم آيا زچه‌رو مدرسه كردند * جايى كه در آن ميكده بنياد توان كرد

غزليات

تاراج كنى تا چند اى مغ‌بچه ايمانها * كافر تو چه مىخواهى از جان مسلمانها تيرى به من افكندى وين طرفه ز يك تيرت * در هربن موى من پنهان شده پيكانها از خضر مبارك‌پى بنماى مرا راهى * سرگشته چنين تا كى گردم به بيابانها دامن مكش از دستم باللّه كه به اميدت * يكباره كشيدستم دست از همه دامانها زخمى به سر زخم است با زخم تو مرهمها * دردى به سر درد است با درد تو درمانها آيا چه نمايان شد از چاك گريبانش * كش چون گرهى بگشود شد چاك گريبانها
* * *
اندر آن كوى كه دلها همه شد خاك آنجا * جهد كن زود برس اى دل غمناك آنجا در خرابات مغان جاى هوسناكان نيست * جان پرخون طلبند و دل غمناك آنجا فتنه مىبارد از افلاك خوش آن عالم پاك * كه نباشد اثرى ز انجم و افلاك آنجا عزت من بين كه ريزد مى به جام مدعى * چون درآيد نوبت من بشكند ساغر مرا طرفه حالى بين كه من جويم ز زخم تيغ او * عمر جاويدان و او ترساند از خنجر مرا كى قفس را در گشودى سنگدل صياد من * قوت پرواز گر ديدى به بال‌وپر مرا شيخ ما پنهان هواى خانهء خمار داشت * نيم‌شب تنها ندانم با كه آنجا كار داشت آنكه ديدى سرگران در بزم دى با مىكشانش * كافرم گر از متاع علم جز دستار داشت

و له

تا مغبچگان مقيم ديرند * در دير مغان مرا مقام است آن آيه كه منع عشق دارد * واعظ بنما به من كدام است وان مى كه به دوست ره نمايد * آخر به كدام دين حرام است از خانهء ما نهفته راهيست * تا منزل او كه يك‌دو گام است در ميكده زان شدم صفايى * كاين مدرسه منزل عوامست