شادم به اسيرى كه بجز كنج قفس نيست * جايى كه توان برد سرى زير پر آنجا
ما را از ياد مىتوان برد * وز خاطر ما نمىتوان رفت
و له
آنچه من گفتمش اميد كه در گوشش باد * وانچه بشنيده ز اغيار فراموشش باد
* * *
زد ز بىرحمى به تيغم يار يارى را ببين * ساخت كارم را به زخمى زخم كارى را ببين
رفت و بىاو زنده ماندم سختجانى را نگر * آمد و مردم ز خجلت شرمسارى را ببين
آگه از رنج اسيرى نهاى مرغ چمن * سخن دامى و حرف قفسى مىشنوى
و له
صهبا خم باده مىفروشى بود است * پيمانه حريف بادهنوشى بود است
آن را كه به ميخانه سبو مىنامند * مستى است كه هر لحظه به دوشى بود است
* * *
مرغ دل من كه دلنوازش گيرد * در دام سر زلف درازش گيرد
پايش چو گشايد نه پى آزاديست * از بند رها كند كه بازش گيرد
681 صفايى نراقى كاشانى
و هو فخر الفضلاء المعاصرين و زبدة المجتهدين مولانا حاج احمد بن ملا مهدى نراقى القاسانى از مشاهير فضلا و علماى زمان بوده و در فضل و حال معروف اين ايام و اوان است ؛ صاحب تصانيف فايقه و تأليفات لايقه و مقبول علماى عهد و در ذوق و حال متفرد ، مثنوى مبسوط دارد و غزليات عاشقانه موزون فرموده ، ديوانش به نظر رسيده ، اين چند بيت از آن جناب است :