تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1006

مساهمون:

ص١٠٠٦
طره به رخ برفكن عود بر آذر فكن * باده به ساغر فكن نقل به پيش آر و جام عيد همايون رسيد جشن فريدون رسيد * نوبت هامون رسيد چند به شهرت مقام چون تو مدام آورى دست به جام آورى * قد به قيام آورى سرو ندارد قيام خط تو سرمه بصر لعل تو خون جگر * خال تو دانه بشر جعد تو بر دانه دام

اين مسمط ربيعيه را در مديح عين الملك انوشيروان خان ناظر گويد

شاه فلك برنشست شاد به تخت حمل * خاك چو افلاك گشت پرحلى و پرحلل تاج جواهر نهاد خاك به فرق قلل * گنج زواهر گشاد باد به روى تلل تيغ مرصع ببست بر كمر خود جبل * عيد همايون نمود چهره چو صبح ازل لجهء گوهر فشاند دست انوشيروان * در قدح لاله ريخت ساقى گلزار مل غيرت بتخانه گشت دشت ز شمشاد و گل * ساحت نوشاد شد عرصهء آفاق كل صلصل بر شاخسار خواند خطب چون رسل * باد ز بيجاده بست بر طرف جوى پل دست دهل‌زن بكوفت در بر درگه دهل * رفت به درگاه شاه شاد اميران جوان آنكه بود تيغ او راست به خم چون هلال * چشم ملك عين ملك داور دريا نوال زير سم اسب او گردن كه پايمال * با دل او پور زال هست كم از پير زال دولت ازو باشكوه ملت ازو باجلال * لشكر ازو با خطر كشور ازو با كمال ملكت ازو بىكنار دولت ازو بيكران * چاكرش اسفنديار خادمش افراسياب خرگه او آسمان خازن او آفتاب * بارهء او چون سپهر نيزهء او چون شهاب خاطر او چون محيط همت او چون سحاب * داعى او خاص و عام بندهء او شيخ و شاب ملجأ او كردگار ياور او بو تراب * شاكر او كامياب شاعر او كامران

و له ايضا

گاه بهار است و ما باده فراز آوريم * جام صبوحى كشيم چنگ بساز آوريم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1006 | رضا قليخان هدايت