طره به رخ برفكن عود بر آذر فكن * باده به ساغر فكن نقل به پيش آر و جام
عيد همايون رسيد جشن فريدون رسيد * نوبت هامون رسيد چند به شهرت مقام
چون تو مدام آورى دست به جام آورى * قد به قيام آورى سرو ندارد قيام
خط تو سرمه بصر لعل تو خون جگر * خال تو دانه بشر جعد تو بر دانه دام
اين مسمط ربيعيه را در مديح عين الملك انوشيروان خان ناظر گويد
شاه فلك برنشست شاد به تخت حمل * خاك چو افلاك گشت پرحلى و پرحلل
تاج جواهر نهاد خاك به فرق قلل * گنج زواهر گشاد باد به روى تلل
تيغ مرصع ببست بر كمر خود جبل * عيد همايون نمود چهره چو صبح ازل
لجهء گوهر فشاند دست انوشيروان * در قدح لاله ريخت ساقى گلزار مل
غيرت بتخانه گشت دشت ز شمشاد و گل * ساحت نوشاد شد عرصهء آفاق كل
صلصل بر شاخسار خواند خطب چون رسل * باد ز بيجاده بست بر طرف جوى پل
دست دهلزن بكوفت در بر درگه دهل * رفت به درگاه شاه شاد اميران جوان
آنكه بود تيغ او راست به خم چون هلال * چشم ملك عين ملك داور دريا نوال
زير سم اسب او گردن كه پايمال * با دل او پور زال هست كم از پير زال
دولت ازو باشكوه ملت ازو باجلال * لشكر ازو با خطر كشور ازو با كمال
ملكت ازو بىكنار دولت ازو بيكران * چاكرش اسفنديار خادمش افراسياب
خرگه او آسمان خازن او آفتاب * بارهء او چون سپهر نيزهء او چون شهاب
خاطر او چون محيط همت او چون سحاب * داعى او خاص و عام بندهء او شيخ و شاب
ملجأ او كردگار ياور او بو تراب * شاكر او كامياب شاعر او كامران
و له ايضا
گاه بهار است و ما باده فراز آوريم * جام صبوحى كشيم چنگ بساز آوريم