تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1005

مساهمون:

ص١٠٠٥
چو مرغ سدره فوق شاخ طوبى * همايون خامه‌اش اندر انامل اگر چون مار پيچان است و بىجان * هزاران گنج گوهر راست حامل عجيب است اينكه بىروح است و ساير * بديع است اينكه بىنطق است و قايل سم يكران او باشد ز آهن * هلالش نعل و پولادش مفاصل نه گردون است و دارد سير گردون * نپيمايد چنو گردون مراحل الا اى خواجه‌اى كز حكمت تو * شود روشن دل‌وجان افاضل مكمل شد فضائل از كمالت * فزون دارى ز حد و مر فضائل كف جودت كفيل رزقها شد * بماند جاودان اين كف كافل بود حفظ تو گويى فيض يزدان * كه نه خارج توان خواندش نه داخل مفاخر شد در آفاق و مباهى * به تشريف شريف تو هياكل مرا زايل شد از دل مهر هركس * نشد مهر مديح خواجه زايل صفامدحت به رسم بو الفرج گفت * فلك در سايهء پرحواصل

در مدح حضرت ظل‌اللهى شهريار عهد ناصر الدّين پادشاه گويد

به كبر و ناز و عتاب و خطاب و غنج و دلال * بخواست جام مى آن مشك‌خط عنبرخال دلم به چنگ بزد شاه‌باز طرهء او * چو شاه‌باز كه بر كبك برزند چنگال طلوع كرد تو گفتى ز شرق پرتو مهر * به جام زر چو درافكند آتش سيال حديث عشق نكويان ملالت آرد بر * ولى مديح شهنشه كند همايون فال خدايگان شهان شهريار ناصر دين * كه درگهش ملكان راست كعبهء آمال در آن مصاف كه از تير لشكر دارا * فلك مشبك گردد به صورت غربال به شبه ابروى و مژگان ترك كاشغرى * سنانها چو الف گردد و كمانها دال سوار بازفشاند چو مرغ بسمل پر * خدنگ بازگشايد چو نسر گردون بال ز سهم بيلك شاهنشه ملوك شكار * شود به بيشه نهان شير غاب همچو شكال

و له ايضا

روز برآمد به شام شمع بيار اى غلام * باده فراز آر و جام بوسه عطا دار و كام