679 صفاى تفرشى
اسمش ميرزا عبد الحميد و در اخلاق حميده وحيد و از پويندگان فقرا و گويندگان شعر است از حسن خط صاحب حظ اوفى و از لطف طبع حاوى حد اعلى ، به دسترنج كتابت وجوه معاش حاصل كند و از قيود ملازمت خدمت ملوك تن زند . شاعرى قانع است و سالكى بىمانع . سالى چند است كه با منش به واسطهء صنعت كتابت و رابطهء موزونيت مراوده دست داده ، طبع روانى دارد ؛ ديوانش مفقود شده و معهذا پنج هزار بيت منظوم نموده از اوست :
در مدح پادشاه عهد
بر شاخسارها چه سرودند سارها * كايدون پر از سرود شد اين شاخسارها
صلصل به ناى دارد خوش نغمه چنگها * بلبل به كام دارد خوش پرده تارها
آن اشتران به بار گهرهاى آبدار * اندر هوا چمنده به هر سو قطارها
از آب بار بسته به كوهان محيطها * بر خاك باز هشته به گردون مهارها
هم در دماغ غنچهء خندان عبيرها * هم در اياغ لالهء نعمان عقارها
اسپرغم و بنفشه و سورى و ياسمين * سر برزده به باغ ز گوش و كنارها
شاخ سمن بهطرف چمن همچو ماريه * در گوش خود كشيده ثمين گوشوارها
مانا كه كارنامهء مانى است بوستان * وان كارنامهها همه نقش و نگارها
يا خود بهارخانهء كنگ است كوه و سنگ * در اين بهار سر زده هر سو نگارها
گويى ز عكس لاله و سورى به شاخ و شخ * كان بدخش گشته همه كوه و غارها
گويى سحاب دست شهنشاه باذل است * گوهر همىببارد و دربار بارها
سلطان دهر ناصر دين شه كه تيغ او * صد همچو حصن چرخ گشايد حصارها
دستش چو دست حيدر كرار بر عدو * در روزگار زار زند ذوالفقارها
شيراوژنى كه چون پى نخچير برنشست * شيران تهى كنند همه مرغزارها
گلزار و لالهزار و سمنزارها شد است * از فر بخت شاه كجا بوده خارها