تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 998

مساهمون:

ص٩٩٨
زلال چشمهء تسنيم و كوثر * ز هر سو گشته جارى در مجارى به بزم باغ دستان‌زن عنادل * به شاخ سرو بال‌افشان قمارى به شبه صحف انگليون بساتين * بسان دشت كالنجر صحارى از آن شد ده‌زبان سوسن كه هردم * به نام شه كند مدحت نگارى پناه ملك و دين عباس شه آن * كه آمد مظهر الطاف بارى ز فر او كند هر پشه پيلى * ز حفظ او كند هر مور مارى

و له ايضا

ز فر باد فروردين و فيض ابر آذارى * تلال از لاله گلگون گشت و دشت از سبزه زنگارى ز هر سو بر مشام آيد شميم عنبر و لادن * مگر بگشوده در گيتى صبا دكان عطارى ز بس شد خاك عنبربو ز فيض باد در هر سو * شده خون در دل آهو ز غيرت مشك تاتارى گل از پاكى دامان داشت رخ در پرده و اكنون * عيان سرگرم صحبت گشته با هر رند بازارى نموده گل ز هر گلبن بدان‌سان طلعت فرخ * كه خوار اندر نظر آيد رخ خوبان فرخارى مگر با بخت بدخواه شهنشه نسبتى دارد * كه باشد جاودان بيد مولّه در نگونسارى

من قطعاته

سرو را همچو سينهء خصمت * شال من بنده پاره آمده است چاره‌اى كن كه بر در تو صبور * اينك از بهر چاره آمده است كرده‌اى ميزبان مهمانيم * كه مرا جان ز دستش آزرد است