تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 999

مساهمون:

ص٩٩٩
ز اشتها گرچه سنگ خاره بود * تا نگه مىكنى فروبرد است واى من كز نهيب معدهء او * هركه بينى فغان برآورد است الغرض رحم كن كه مىدانم * تا تو آگه شوى مرا خورد است سفله نصر اللّه آنكه مىگويند * ز اهل نور است و بىگمان نوريست رحمت حق بر اهل نار سزاست * اگر اين خام قلتبان نوريست

و له

گرچه بخلى است خواجه را كه مدام * با خود از ممسكى عناد كند ليك دارد زنى كه همت او * خلق را كار بر مراد كند آن‌قدر مىدهد كه نگذارد * كه كس از بخل خواجه ياد كند

و له

دوش در محفلى ز . . . خرى * پشت بر من جناب قاضى كرد زو برآشفتم ارچه دانستم * كو همى ياد عهد ماضى كرد ليك چون گشت و روى او ديدم * جانم از وضع خويش راضى كرد گرچه از خرزهء خران بيش است * شوكت و شأن خرزه قاضى كرد باز از وى هميشه ناراضى است * زن بىشرم هرزه قاضى كرد

رباعى

جان بندهء لعل مىپرست تو شود * دل شيفتهء نرگس مست تو شود از دست تو رسواى جهان گشتم آه * بيچاره كسى كه پاىبست تو شود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 999 | رضا قليخان هدايت