ز اشتها گرچه سنگ خاره بود * تا نگه مىكنى فروبرد است
واى من كز نهيب معدهء او * هركه بينى فغان برآورد است
الغرض رحم كن كه مىدانم * تا تو آگه شوى مرا خورد است
سفله نصر اللّه آنكه مىگويند * ز اهل نور است و بىگمان نوريست
رحمت حق بر اهل نار سزاست * اگر اين خام قلتبان نوريست
و له
گرچه بخلى است خواجه را كه مدام * با خود از ممسكى عناد كند
ليك دارد زنى كه همت او * خلق را كار بر مراد كند
آنقدر مىدهد كه نگذارد * كه كس از بخل خواجه ياد كند
و له
دوش در محفلى ز . . . خرى * پشت بر من جناب قاضى كرد
زو برآشفتم ارچه دانستم * كو همى ياد عهد ماضى كرد
ليك چون گشت و روى او ديدم * جانم از وضع خويش راضى كرد
گرچه از خرزهء خران بيش است * شوكت و شأن خرزه قاضى كرد
باز از وى هميشه ناراضى است * زن بىشرم هرزه قاضى كرد
رباعى
جان بندهء لعل مىپرست تو شود * دل شيفتهء نرگس مست تو شود
از دست تو رسواى جهان گشتم آه * بيچاره كسى كه پاىبست تو شود