سپهر برشده فلكى است در محيط وجود * كه فر و شوكت او بادبان و لنگر اوست
ز شرق گو ندمد هرگز آفتاب منير * در آن زمين كه فروزنده روى انور اوست
ز ملك تا ملكوت ار حجاب بردارند * به چشم عقل سرايى كهن ز كشور اوست
در مدح خاقان مغفور فتحعلى شاه متخلّص به خاقان رحمه اللّه
اين قصر دلنشين كه بهشتى مجسم است * صد ره به پايه برتر ازين هفت طارم است
در وى شميم باد چو انفاس عيسويست * در وى صفاى خاك چو دامان مريم است
اين است آن بهشت دلارا كه حسرتش * تا روز حشر در دل حوا و آدم است
در وى هزار چشمه بود ز آب سلسبيل * گر در حريم كعبه يكى چاه زمزم است
ايمن بود ز حادثهء دهركش بناى * محكم چو كاخ حشمت خاقان اعظم است
صدر ملوك فتحعلى شه كش آشكار * آثار آب زندگى از خاك مقدم است
رمح وى ار ز نقش و نگار است دلفريب * جانكاه روز معركه چون مار ارقم است
شوخيست دلربا و ز سرهاى دشمنان * هنگام كينه راست چو شيخى معمم است
گر فتنه پاى از سر ايران كشيده زوست * كافراسياب را حذر از تيغ رستم است
بىسعى همتش نرسد ز آسمان به خلق * آثار نعمت ار همه رزق مقسم است
و له ايضا
دوش بىرنج صحبت اغيار * رفتم اندر حريم خلوت يار
محفلى ديدم از صفا پرنور * كه شدى زان بر آسمان انوار
مطربان در اداى موسيقى * قمريان در نواى موسيقار
شمع بىعلت بخار و دخان * خمر بىآفت صداع و خمار
نه در آن عقل را مجال درنگ * نه در آن هوش را محل قرار
صوفيان در خروش وجد و سماع * كرده درس قلندرى تكرار
عاشقان را ز بىخودى مانده * پا ز رفتار و منطق از گفتار
يك طرف مطربان به نغمهء زير * يك طرف عاشقان به نالهء زار