گاه جودش نوح را بر كوه جودى رهنماست * گاه لطفش خضر را بر آب حيوان رهبر است
غرقهء دريا نه جز زهر فنا نوشد و ليك * هر غريقى را در آن شهد بقا در ساغر است
صدهزاران ماهى سيمينبر زرينبشيز * اندر آن بينى كهشان از ماه انور پيكر است
از نم فيضش هزاران لاله و گل بردميد * كاين سپهر نيلگون ز آنها يكى نيلوفر است
قطرهها گاه تلاطم زان به روى چرخ ريخت * كاندرو اين زيور و زيب از نجوم و اختر است
زنده روح كاينات از طبع روحافزاى آن * راست همچون جسم از جان و عرض از جوهر است
گوهر هستى چرا بخشد جهان را رايگان * زان كه درياى وجود احمدى را گوهر است
احمد مرسل كه خاك پايش از روى شرف * تارك شاهان عالم را همايون افسر است
همچو آب اندر زلال و همچو نار اندر حديد * در ضميرش لطف و در تيغش هلاكت مضمر است
در مدح حضرت صاحب ولايت كليه امير المؤمنين على ( ع )
شكنج دام بلا گيسوى معنبر اوست * كه جان زندهدلان پاىبست خيبر اوست
كشيده نرگس مستش ز عشوه خنجر ناز * كجا روم كه جهانى شهيد خنجر اوست
هميشه بر سر خشم است چون كند يا رب * كسى كه مايل جنگ و ستيزه دلبر اوست
هزار كين به منش گر بود ننالم از آنك * به مهر شاه ولايت سرشته گوهر اوست
خديو كشور دين شاه راستين حيدر * كه سجدهگاه ملوك آستانهء در اوست