چو بردارد نقاب از رخ كند فال مرا فرخ * تو گويى دارد از خلخ نژاد آن لعبت دلبر
جمالش آيت رحمت دهانش گنج پرنعمت * به نور آميخته ظلمت ز آب انگيخته آذر
دل از مهرش نپردازم و گر دل رفت جان بازم * كه من با دوست دمسازم اگر نوشست اگر نشتر
الا اى مايهء شادى كه بندت به ز آزادى * فريب دل نكو دادى بدان چشم فريبآور
مهت را مشك پيرايه عقيقت را شكرمايه * شبت با روز همسايه گلت با مشك همبستر
به زير مشك آشفته كسى ديد آهوى خفته * مگر چشمت كه بنهفته تن اندر نافهء اذفر
مرا زان چشم چون نرگس دو چيز طرفه شد مونس * هواى لعبت مجلس ثناى خسرو كشور
محمد خسرو غازى قوام ملت تازى * كه با شمشيرش انبازى نجويد نابه شير نر
هم از تغزلات اوست
شبگير فراز آمد نزديك من آن دلبر * مه با شكرش همدل شب با قمرش همبر
چشمش همه سحرآميز جعدش همه عنبربيز * شيرينلب و شورانگيز سنگيندل و سيمينبر
گفتى ز سر پيكان كرد است همى مژگان * كاز جان بگذشت آسان تير مژهاش بىپر