تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
همه مهر ورزيدم و مهربانى * نبينى چو من دلبرى مهرپرور به دو گفتم اى مهرت آسايش جان * همان چهرت آرايش مهر انور مقدر چنين است كايدون نهم رو * از ايدر به درگاه شاه مظفر ز دلبر چو دل برگرفتم نشستم * بر آن كوه پويندهء باد گوهر به رفتن به كردار آهوى دشتى * به گشتن به مانند چرخ مدور كمين جستن او ز جيحون به عمان * كهين منزل او ز مغرب به خاور ز سوراخ سوزن به جستن درآيد * همان از بر رشته تازد چو صرصر گه نعل هرچ از سم او تراشى * تراشيد بتوان ازو سم ديگر نشسته پس پشت او من به شادى * كه پيدا شد از دور آثار لشكر به لشكرگه اندر يكى سبز خيمه * برافراشته سر به گردون اخضر نشسته به خيمه درون شاد و خرم * خداوند ايران و سالار كشور به پيش بساط اندرون آفتابى * يكى جام در دست چون نجم ازهر به دو آبى اندر چو لعل بدخشى * گوارا و خوشبوى چون مشك اذفر اگر چند آب است ليكن تو گويى * بسى خوب‌تر طعمش از شير و شكر

هم در تغزل و صفت زلف گفته

زلفش همىفشاند بر اطلس و حرير * هر بامداد عنبر و هر نيم‌شب عبير گويى دو كوكبند بناگوشكان او * مانده به زير حلقهء زلفين او اسير مردم همه حرير پرستند زين سپس * گر نقش روى او بنگارند بر حرير رويش مرا هميشه به فال آمدست نيك * آرى به فال نيك بود كوكب منير آنجا كه او همىگذرد بشكفد سمن * و آنجا كه من همىگذرم بشكفد زرير آوخ كه باز بر دل من چيره گشت عشق * تا بازدارد او را از موكب امير

و له ايضا

گرنه ماهى پس چرا پيوسته مىجويى سفر * ور نه شاهى گردت از خوبى چرا باشد حشر