زلف او مشك همىسايد بر عارض او * سونش مشك بماند است بدان عارض بر
سونش مشك عجب نيست چو كس سايد مشك * به تعجب چه كنى خيره در آن كار نظر
كار آن زلف سيه دارد و آن روى سفيد * كه ببردند به دستان دلم از دست به در
من غلام خط مشكينش كه گويى به مثل * فوج موران را بر آينه افتاد گذر
سرو را ماند نى سرو كه ديد است كه بود * لبش از شكر و ياقوت و رخ از شير و شكر
من بر آن شير و شكر شيفته دارم دلوجان * شيفته بر شكر و شير كه بود است نگر
پيش آن خال چه حال است ندانم كه مرا * جان همىپيچدم اندر تن و عقل اندر سر
هر به روزى دوسه يك روز چو ترك از پى تاخت * ناگه آن ماه همىتازد از خانه به در
چه برد دل چه كند مات كه را ما همه را * همه ماتيم و مرا ماتى ازين جمع بتر
بارى اينبار كه از خانه همىتاخت برون * تو پذيره شو و از منش بگو اى دلبر
چه برى رنج كه مان مات به شطرنج كنى * ما در آن رخ همه ماتيم برو رنج مبر
و له ايضا
اى تيغ جفا بر سر من آخته صدبار * يكبار بكش چند كنى بيهده پيكار