پادشاهى بر نكورويان و نيكويى تو را * هر زمان چترى نو آرايد به فرق از مشك تر
از لطافت كشورى دارى سراسر چون بهشت * وز ملاحت لشكرى دارى سراسر دل شكر
در ميان خلق خواهى رستخيز افكند تو * از عراق بر سوى مشرق همىجويى سفر
تا بدانجا هردم اين گويد بدان و آن بدين * نك قيامت بين كه تابيد آفتاب از باختر
تو سفر جويى و من شادم كه هنگام وداع * از پى بدرود خواهى جست از دستم مگر
بر سر سرو اى شگفتى هيچ ديدى نوبهار * سنبل او پردهدار و لالهء او پردهدر
هر زمان شكر برون آرد لبت ز آب حيات * پس چرا گويند كاندر آب بگدازد شكر
سهم او پيل دمان را مىبلرزاند روان * باس او شير ژيان را مىبتفساند جگر
مرد را گر نام شمشيرش نويسى بر جبين * نطفه اندر پشت او گيرد جمال شير نر
ور نگارى صورتى از موم و هم اندر زمان * نام او خوانى بر آن گردد فلاطون در صور
ور بخوانى بر كمر در كوه نام گرز او * هيبت او در زمان بر كوه كوباند كمر
در مدح نواب فريدون ميرزا گفته
دو رشته گوهر دارد سرشته در شكّر * به شكر اندر نسرشت كس چنو گوهر
گر آن گهر كه به شكّر سرشت هست شگفت * شگفتتر كه ز ياقوت زايد آن شكّر
وز آن دوطرفهتر آن خردخرد سودهء مشك * كه بردميد ز ياقوت آن بت دلبر
به گرد عارضش آن خط چنان كه گويى ماه * يكى مشبك مسكين كشيده است به سر
وزان مشبك تابنده چهر او چونان * كه از شب شبهگون نور زهرهء ازهر
ز شرم چشمش چون ماده آهويى كه بدى * دويده از عقب او به شور آهوى نر
نبرده كام ازو جفت و جسته و خسته * به شب نخفته و پيدا ز روش رنج سهر
كنون كه تابش خورشيد گرم كرده تنش * دويده خواب و دو چشمش گرفته نرم به بر
نه هم تواند خفتن ز بيم جفت و نه نيز * نخفته تاند گشتن به ربع و آبشخور
گهى به سايهء سروى خميده سازد جاى * گهى ز برگ گل سرخ بالش و بستر
بهجاى موى بر اندام رسته دارد تير * گمان شاه مگر ديد او به خواب اندر
ستوده شاه فريدون فرخ آنكه شد است * به فرّخيش به هر كار آسمان همبر