سيم سوى احتياج راندى * در عالم احتياج ماندى
زان معرفت سهگانه بستى * نقشى از عقل و باز رستى
از عقل كدام عقل دويم * سازندهء آسمان و انجم
و له ايضا فى التحقيق
او نيز به نسبت تو زد گام * تا كار جهان گرفت انجام
دارندهء اين اساس محكم * چون كرد هرآنچه بد فراهم
آنگه به ديار زندگانى * پرداخت به كار زندگانى
لوحى بگرفت و خامه برداشت * نقشى كه ضرور بود بنگاشت
در باغ وجود آنچه بايست * نقش همه را ز خار و گل بست
بنگاشت براى صحبت گل * نقشى و گذاشت نام بلبل
افراخت ز چوب خشك سروى * آورد براى آن تذروى
بالجمله ز باد و خاك و آتش * كرد اين همه نقشهاى دلكش
بازار وجود بىكموكاست * از هرچه ضرر بود آراست
آراسته شد چو ملك ايجاد * آنگاه صلاى عدل درداد
و آنگاه ز خاك تا به افلاك * بسپرد به پادشاه لولاك
او بود غرض ز آفرينش * زو بود به چشم عقل بينش
چشمى كه نديد جز رخ خير * چشم دل احمد است لاغير
و اكنون كه گلش نهان ز باغ است * باز اين همه نور از آن چراغ است
يك شب ز قضاى آسمانى * ناگه ز سراى ام هانى
تا ديده ز خواب خوش به هم زد * بر ذروهء لامكان قدم زد
القصه در آن شب آنچه مىخواست * با دوست نشست و گفت و برخاست
شاهنشه ملك لايزالى * داراى جهان على عالى
بس بود وجود آن يگانه * بر قدرت ايزدى نشانه
آن كاتش عشق سوخت جانش * يكسان بايد دل و زبانش