تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 986

مساهمون:

ص٩٨٦
گر شمع سراى دل تويى تو * در ديده ضياى دل تويى تو خود اين همه پيچ و تابش از چيست * بىتابى و اضطرابش از چيست اى داده ز ماه تا به ماهى * پيشت به يگانگى گواهى تا بشناسند پايهء تو * و آيند به زير سايهء تو نقشى به مثال خويش بستى * خوانديش ز نيستى به هستى و آنگاه ز هرچه آفريدى * او را ز ميانه برگزيدى پس بر همه شهريار كردى * و ز جمله‌اش اختيار كردى اول كه نبود چرخ و انجم * بود اول و آخر از ميان گم بر تختهء خاك و لوح گردون * نه كاف نوشته بود و نه نون بودند به يك كريوه در خواب * گرگ و رمه و شبان و قصاب دل‌بستگىيى نداشت دوران * با شش‌جهت و چهار اركان

در صفت عقول فرمايد

اى گوهر پربهاى امكان * بحر و صدف و سحاب و نيسان بناى فلك تو گشتى آغاز * گوهر نشنيده‌ام صدف‌ساز بازار وجود از تو شد گرم * اين آهن سرد از تو شد نرم ابجد ز تو روى صفحه آراست * دال و الف از تو شد كج و راست چون گوهرت از عدم برون تاخت * اول به مجردات پرداخت نورى شد از آن گهر جريده * زان گشت ملائك آفريده زد تكيه به دولتت ملائك * بر تختگه على الارائك جنبش ز تو يافتند و آرام * اين تودهء خاك و خيل اجرام نه از تو نشانه در مكانى * نى از تو به لامكان نشانى رنگ خور و گونهء مه از تست * صباغى صبغه اللّه از تست اول جستى ز علت امداد * چون بد همه را ز علت ايجاد دويم نظرى به خويش كردى * كمى در كار بيش كردى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 986 | رضا قليخان هدايت