گر شمع سراى دل تويى تو * در ديده ضياى دل تويى تو
خود اين همه پيچ و تابش از چيست * بىتابى و اضطرابش از چيست
اى داده ز ماه تا به ماهى * پيشت به يگانگى گواهى
تا بشناسند پايهء تو * و آيند به زير سايهء تو
نقشى به مثال خويش بستى * خوانديش ز نيستى به هستى
و آنگاه ز هرچه آفريدى * او را ز ميانه برگزيدى
پس بر همه شهريار كردى * و ز جملهاش اختيار كردى
اول كه نبود چرخ و انجم * بود اول و آخر از ميان گم
بر تختهء خاك و لوح گردون * نه كاف نوشته بود و نه نون
بودند به يك كريوه در خواب * گرگ و رمه و شبان و قصاب
دلبستگىيى نداشت دوران * با ششجهت و چهار اركان
در صفت عقول فرمايد
اى گوهر پربهاى امكان * بحر و صدف و سحاب و نيسان
بناى فلك تو گشتى آغاز * گوهر نشنيدهام صدفساز
بازار وجود از تو شد گرم * اين آهن سرد از تو شد نرم
ابجد ز تو روى صفحه آراست * دال و الف از تو شد كج و راست
چون گوهرت از عدم برون تاخت * اول به مجردات پرداخت
نورى شد از آن گهر جريده * زان گشت ملائك آفريده
زد تكيه به دولتت ملائك * بر تختگه على الارائك
جنبش ز تو يافتند و آرام * اين تودهء خاك و خيل اجرام
نه از تو نشانه در مكانى * نى از تو به لامكان نشانى
رنگ خور و گونهء مه از تست * صباغى صبغه اللّه از تست
اول جستى ز علت امداد * چون بد همه را ز علت ايجاد
دويم نظرى به خويش كردى * كمى در كار بيش كردى