چو روز دگر داور خاورى * نشست از بر مسند داورى
دگرباره قلب و يسار و يمين * درستى گرفت از دليران دين
هنرمند مالك در آن داروگير * زمانى به شمشير و گاهى به تير
به هر سو كه رأيت برافراختى * دليران به خاك اندر انداختى
ز جوش سواران در آن دشت كين * دگر ره به جنبش درآمد زمين
زمانه فروكوفت طبل ستم * بترسيد بر خود وجود از عدم
عقاب اجل بالوپر باز كرد * به تاراج جان مرگ آواز كرد
يكى ابر برخاست گفتى مطير * به جاى مطر ريخت باران تير
دها ده برآمد ز هر دو گروه * روارو درافتاد در دشت و كوه
ز بس گرد كز خاك آن رزمگاه * برآمد به سرمنزل مهر و ماه
رخ روز چون شب سياهى گرفت * سياهى ز مه تا به ماهى گرفت
درافتاد شورى كه شور نشور * كسى را نكردى به خاطر خطور
همى سر بريدند و خون ريختند * بسى خاك با خون درآميختند
همه تيغها خورد درهم شكست * كمان را زه ازبس كشيدن گسست
سنانها ز بس كاوكاو اى شگفت * به دست دليران خميدن گرفت
ز بس كوبش گرزهء گاوسر * بپاشيد اجزايش از يكدگر
به دست يلان رشتههاى كمند * جدا گشت از يكدگر بندبند
فرورفت ازبس به چرم پلنگ * تهى ماند تركش ز تير خدنگ
دليران لشكر به چنگ اندرون * همه جانستان خنجر آبگون
پياده دويدند بر روى هم * به خنجر دريدند پهلوى هم
زدندى به جاى تبرزين و گرز * همى سنگ بر يال و كوپال و برز
از اينگونه تا زورق آفتاب * به درياى مغرب فروشد به آب
نويد ظفر اهل دين را به گوش * رسيدى همى از زبان سروش
ز بس كشته بر طرف آن پهندشت * به هر سو يكى كشته بر پاى گشت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 984
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٨٤