تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 984

مساهمون:

ص٩٨٤
چو روز دگر داور خاورى * نشست از بر مسند داورى دگرباره قلب و يسار و يمين * درستى گرفت از دليران دين هنرمند مالك در آن داروگير * زمانى به شمشير و گاهى به تير به هر سو كه رأيت برافراختى * دليران به خاك اندر انداختى ز جوش سواران در آن دشت كين * دگر ره به جنبش درآمد زمين زمانه فروكوفت طبل ستم * بترسيد بر خود وجود از عدم عقاب اجل بال‌وپر باز كرد * به تاراج جان مرگ آواز كرد يكى ابر برخاست گفتى مطير * به جاى مطر ريخت باران تير دها ده برآمد ز هر دو گروه * روارو درافتاد در دشت و كوه ز بس گرد كز خاك آن رزمگاه * برآمد به سرمنزل مهر و ماه رخ روز چون شب سياهى گرفت * سياهى ز مه تا به ماهى گرفت درافتاد شورى كه شور نشور * كسى را نكردى به خاطر خطور همى سر بريدند و خون ريختند * بسى خاك با خون درآميختند همه تيغها خورد درهم شكست * كمان را زه ازبس كشيدن گسست سنانها ز بس كاوكاو اى شگفت * به دست دليران خميدن گرفت ز بس كوبش گرزهء گاوسر * بپاشيد اجزايش از يكدگر به دست يلان رشته‌هاى كمند * جدا گشت از يكدگر بندبند فرورفت ازبس به چرم پلنگ * تهى ماند تركش ز تير خدنگ دليران لشكر به چنگ اندرون * همه جانستان خنجر آبگون پياده دويدند بر روى هم * به خنجر دريدند پهلوى هم زدندى به جاى تبرزين و گرز * همى سنگ بر يال و كوپال و برز از اين‌گونه تا زورق آفتاب * به درياى مغرب فروشد به آب نويد ظفر اهل دين را به گوش * رسيدى همى از زبان سروش ز بس كشته بر طرف آن پهن‌دشت * به هر سو يكى كشته بر پاى گشت