دريغا كه فصل بهاران گذشت * دريغ آن لب سبزه و طرف كشت
در مقدمهء رحلت حضرت خير البشر ( ع )
دريغ آنهمه نالهء عندليب * دريغ آن نواهاى دانا فريب
دو صد حيف از آن همايون درخت * كه در سايهاش مىفكنديم رخت
كجا رفت بلبل چه شد فاخته * چه شد سرو و آن قد افراخته
ز طاوس مىندهدم كس سراغ * مگر خود چه ديد از تذروان باغ
ورقهاى گل را كه بر باد داد * كز آن روزگاران بسى ياد باد
چمن بود و آواز مرغان باغ * به كف لاله را از زبرجد اياغ
هوا ژالهبيز و زمين لالهخيز * گل از قطرههاى مطر ژالهريز
بزن ساقى آن شيشهء مى به سنگ * كه مستى نشايد به بانگ كلنگ
كسى چون بخندد در آن بوستان * كه گريند بر خندهاش دوستان
كدامين لب غنچه يا نسترن * بخنديد روزى در اين انجمن
كه بر خندهاش چشم ابر بهار * بسى روزگاران بنگريست زار
ندانستم اى صاحب پرخرد * كه آن نوشها نيش بار آورد
در داستان رزم صفين و حركت امير بدر و حنين
جهان تنگ بود و جهانبان بزرگ * برون رفت از اين زين سراى سترك
سلحپوش با آلت كارزار * به اندك زمانى ز هريك ديار
به درگاه سالار دين بىدرنگ * نهادند روى از پى نام و ننگ
كمر تنگ بستند از بهر كين * بر اسبان تازى نهادند زين
سوار و پياده پياده سوار * ز صد بود آن روز كم دههزار
به روز دگر شاه دين با سپاه * به خاك مداين درآمد ز راه
بر آن شهر ويران بساتين ورود * به حيرت همىديد هركس كه بود
كه چون بود زين پيش و اكنون چسان * كيانند در جايگاه كيان