به مانند دريا كه آيد به موج * پس آن موج گيرد به هر لحظه اوج
بباليد آن خسروانى درخت * بدانسان كه بر قد آن نيكبخت
بيفزود چندانكه زان بدسگال * يكى دست برتر شد از كتف و يال
پس آن اژدهاپيكر سهمناك * كه سرها ز سهمش فتادى به خاك
به فرقش چنان كوفت سلطان دين * كه از خود شد چاك تا پشت زين
پس از پشت زين از كف شهريار * فروشد به خاك و نگون شد سوار
تن مرد جنگى در آن مرحله * چو كوهى كه پاشد ز هم زلزله
ز تن مرغ روحش رميدن گرفت * به آهنگ دوزخ پريدن گرفت
چو افتاد بر خاك آن بدپسند * ز ماهى به مهآفرين شد بلند
يهودان چو روبه ز چنگال شير * رميدند از تيغ آن شيرگير
بزد دامن پهلوى بر كمر * ز جا جست چون طاير تيزپر
به يك جستن آن شير حق اى شگفت * ز خندق بدان سوى خود را گرفت
شنيدم كه آن خندق بحرفش * به پهنا فزون بود از چل ارش
ز بس كشته بر دامن آن حصار * پديدار شد پشتهها بىشمار
برفتند در دز درون سر به سر * ببستند دز را همان لحظه در
بزد دست در حلقهء در چنان * كه از حلقهاش بر فلك شد فغان
پس آنگه به بازوى خيبرگشاى * چنان كند آن آهنين در ز جاى
كه ازبس تزلزل همه آن حصار * به روى هم افتاد از هر كنار
نه تنها شد آن كاخ و ايوان به باد * كه در حصن گردون تزلزل فتاد
ز دستش درافتاد اگرچه سپر * بهجاى سپر بر سر آورد در
پس آن آهنين در به هشتاد گام * فكند از پس سر در آن ازدحام
به زنهار ناچار پيش آمدند * به زانو در از بيم خويش آمدند
به پايش نهادند روى نياز * ببردند او را ز هر سو نماز
سپه را بهجا ماند و خود در زمان * روان شد به نزديك فخر جهان
پيمبر به بر درگرفتش به مهر * ببوسيدش از لطف بسيار چهر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 981
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٨١