تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 981

مساهمون:

ص٩٨١
به مانند دريا كه آيد به موج * پس آن موج گيرد به هر لحظه اوج بباليد آن خسروانى درخت * بدانسان كه بر قد آن نيكبخت بيفزود چندانكه زان بدسگال * يكى دست برتر شد از كتف و يال پس آن اژدهاپيكر سهمناك * كه سرها ز سهمش فتادى به خاك به فرقش چنان كوفت سلطان دين * كه از خود شد چاك تا پشت زين پس از پشت زين از كف شهريار * فروشد به خاك و نگون شد سوار تن مرد جنگى در آن مرحله * چو كوهى كه پاشد ز هم زلزله ز تن مرغ روحش رميدن گرفت * به آهنگ دوزخ پريدن گرفت چو افتاد بر خاك آن بدپسند * ز ماهى به مه‌آفرين شد بلند يهودان چو روبه ز چنگال شير * رميدند از تيغ آن شيرگير بزد دامن پهلوى بر كمر * ز جا جست چون طاير تيزپر به يك جستن آن شير حق اى شگفت * ز خندق بدان سوى خود را گرفت شنيدم كه آن خندق بحرفش * به پهنا فزون بود از چل ارش ز بس كشته بر دامن آن حصار * پديدار شد پشته‌ها بىشمار برفتند در دز درون سر به سر * ببستند دز را همان لحظه در بزد دست در حلقهء در چنان * كه از حلقه‌اش بر فلك شد فغان پس آنگه به بازوى خيبرگشاى * چنان كند آن آهنين در ز جاى كه ازبس تزلزل همه آن حصار * به روى هم افتاد از هر كنار نه تنها شد آن كاخ و ايوان به باد * كه در حصن گردون تزلزل فتاد ز دستش درافتاد اگرچه سپر * به‌جاى سپر بر سر آورد در پس آن آهنين در به هشتاد گام * فكند از پس سر در آن ازدحام به زنهار ناچار پيش آمدند * به زانو در از بيم خويش آمدند به پايش نهادند روى نياز * ببردند او را ز هر سو نماز سپه را به‌جا ماند و خود در زمان * روان شد به نزديك فخر جهان پيمبر به بر درگرفتش به مهر * ببوسيدش از لطف بسيار چهر