تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 980

مساهمون:

ص٩٨٠
بيار آنچه دارى به بازو هنر * چه كارى درختى كه نايد به بر برآشفت شير خدا زين سخن * بتنديد و گفتا كه اى اهرمن نخست آن بدانديش بهر مصاف * كشيد از ميان تيغ خارا شكاف همان دست بدخواه بر چرخ بود * كه دست خدا تيغش از كف ربود كشيد از ميان اژدهاى دوسر * چنانش به نيرو بزد بر سپر كه از تاركش تا به تنگ سمند * جدا گشت آن پيكر ديو بند دونيمه به يك ضربت ذو الفقار * فتادند بر خاك اسب و سوار بر آن دست و تيغ از بسيط زمين * به كيوان شد از شش‌جهت آفرين يهودان همه لرزلرزان چو بيد * به مرحب نهادند روى اميد ستمگر چو مرگ برادر شنيد * به تن جامهء پهلوى بردريد

در رزم مرحب گفته

به سر خود رويين و بر روى خود * ز خاره يكى سنگ بر آن فزود بدين‌گونه آمد به زين درنشست * تو گفتى يكى زنده‌پيل است مست همىگفت زاراى برادر دريغ * كز اين‌سان شدى كشته آخر به تيغ زمانى بر او ريخت از ديده آب * پس آنگه برانگيخت پران عقاب درآمد به ميدان چو پيلان مست * همان گرزهء كوه‌پيكر به دست بر اسب اندرآمد شه شيرگير * ز بيمش رخ مهر شد چون زرير فتاد از نهيبش در آفاق شور * تو گفتى سرافيل بنواخت صور چنان از شكوهش زمين شد گران * كه گاو زمين را شكست استخوان چو مرحب بديد آن شه نامدار * بگفتا چه خوب آمدى اى سوار ز بس كينه در دل ز شاه عرب * به گفتار نستوده بگشاد لب بر آن رزم و آن رزمگه ماه و خور * به نظاره بركرده از چرخ سر سپاه از دو جانب همه چشم و گوش * و زان رزم در سينه خونها به جوش شنيدم كه بود آن تن پرفسون * دو دست از يداللّه به بالا فزون