بيار آنچه دارى به بازو هنر * چه كارى درختى كه نايد به بر
برآشفت شير خدا زين سخن * بتنديد و گفتا كه اى اهرمن
نخست آن بدانديش بهر مصاف * كشيد از ميان تيغ خارا شكاف
همان دست بدخواه بر چرخ بود * كه دست خدا تيغش از كف ربود
كشيد از ميان اژدهاى دوسر * چنانش به نيرو بزد بر سپر
كه از تاركش تا به تنگ سمند * جدا گشت آن پيكر ديو بند
دونيمه به يك ضربت ذو الفقار * فتادند بر خاك اسب و سوار
بر آن دست و تيغ از بسيط زمين * به كيوان شد از ششجهت آفرين
يهودان همه لرزلرزان چو بيد * به مرحب نهادند روى اميد
ستمگر چو مرگ برادر شنيد * به تن جامهء پهلوى بردريد
در رزم مرحب گفته
به سر خود رويين و بر روى خود * ز خاره يكى سنگ بر آن فزود
بدينگونه آمد به زين درنشست * تو گفتى يكى زندهپيل است مست
همىگفت زاراى برادر دريغ * كز اينسان شدى كشته آخر به تيغ
زمانى بر او ريخت از ديده آب * پس آنگه برانگيخت پران عقاب
درآمد به ميدان چو پيلان مست * همان گرزهء كوهپيكر به دست
بر اسب اندرآمد شه شيرگير * ز بيمش رخ مهر شد چون زرير
فتاد از نهيبش در آفاق شور * تو گفتى سرافيل بنواخت صور
چنان از شكوهش زمين شد گران * كه گاو زمين را شكست استخوان
چو مرحب بديد آن شه نامدار * بگفتا چه خوب آمدى اى سوار
ز بس كينه در دل ز شاه عرب * به گفتار نستوده بگشاد لب
بر آن رزم و آن رزمگه ماه و خور * به نظاره بركرده از چرخ سر
سپاه از دو جانب همه چشم و گوش * و زان رزم در سينه خونها به جوش
شنيدم كه بود آن تن پرفسون * دو دست از يداللّه به بالا فزون