چو شمع فروزان به فانوس در * نمود از زره آن تن نامور
شه دين چو ديدش بر آن يال و بال * به كف دادش آن رأيت بىهمال
غضنفر چو نزديك شد بر حصار * به دست اندران رأيت زرنگار
چنان كوفت در خاره سنگ آن لواى * كه نيمى از آن كرد در سنگ جاى
چو آن ديد از بام دز ديدهبان * ز دهشت برآورد از دل فغان
بگفت اى دليران پرخاشخر * بدانيد كامد زمانتان به سر
گرانمايه اين كاويانى درفش * كه در بر يكى پرده دارد بنفش
به نيرو چنان كوفت در خاره سنگ * كه در سنگ شد تا كمر بىدرنگ
چنانش بديدم كه در دشت كين * بلندآسمان را زند بر زمين
تو گويى به بازوى او مرد نيست * و گر هست او را هماورد نيست
پى رزم در دم ز حصن قموس * برون راند حارث ابا بوق و . . .
آمدن حارث به رزم حيدر صفدر و كشته شدن او
به سر خود و بر تن دورويه زره * به بند زره برزده صد گره
به رويين سلاسل كمر بسته تنگ * به بند كمر تيغ الماس رنگ
به زيرش يكى بارهء تيزتك * به تك از پسش نيز چندين يزك
بدينگونه از در به همراه خيل * خروشان درآمد به ميدان چو سيل
به كردار دريا كه آيد به موج * يهودان ز دنبال او فوجفوج
به ميدان درآمد هماورد خواست * ز گردان يثرب زمين مرد خواست
چو شير خدا ديد كان زشتكيش * همىبالد از زور و بازوى خويش
به ميدان درآمد به كردار شير * بغريد كاى مرد ناخوش ضمير
چه لافى به اين دست و بازو همى * چه سنجى هنر در ترازو همى
دو مسكين درافكندى از پشت زين * همى سر بر افلاك سايى ازين
بداريد زنهار دست از خلاف * مريزيد خون خويش را در مصاف
چو بشنيد حارث بخنديد سخت * به دو گفت كاى مرد بيداربخت