تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 979

مساهمون:

ص٩٧٩
چو شمع فروزان به فانوس در * نمود از زره آن تن نامور شه دين چو ديدش بر آن يال و بال * به كف دادش آن رأيت بىهمال غضنفر چو نزديك شد بر حصار * به دست اندران رأيت زرنگار چنان كوفت در خاره سنگ آن لواى * كه نيمى از آن كرد در سنگ جاى چو آن ديد از بام دز ديده‌بان * ز دهشت برآورد از دل فغان بگفت اى دليران پرخاش‌خر * بدانيد كامد زمانتان به سر گرانمايه اين كاويانى درفش * كه در بر يكى پرده دارد بنفش به نيرو چنان كوفت در خاره سنگ * كه در سنگ شد تا كمر بىدرنگ چنانش بديدم كه در دشت كين * بلندآسمان را زند بر زمين تو گويى به بازوى او مرد نيست * و گر هست او را هماورد نيست پى رزم در دم ز حصن قموس * برون راند حارث ابا بوق و . . .

آمدن حارث به رزم حيدر صفدر و كشته شدن او

به سر خود و بر تن دورويه زره * به بند زره برزده صد گره به رويين سلاسل كمر بسته تنگ * به بند كمر تيغ الماس رنگ به زيرش يكى بارهء تيزتك * به تك از پسش نيز چندين يزك بدين‌گونه از در به همراه خيل * خروشان درآمد به ميدان چو سيل به كردار دريا كه آيد به موج * يهودان ز دنبال او فوج‌فوج به ميدان درآمد هماورد خواست * ز گردان يثرب زمين مرد خواست چو شير خدا ديد كان زشت‌كيش * همىبالد از زور و بازوى خويش به ميدان درآمد به كردار شير * بغريد كاى مرد ناخوش ضمير چه لافى به اين دست و بازو همى * چه سنجى هنر در ترازو همى دو مسكين درافكندى از پشت زين * همى سر بر افلاك سايى ازين بداريد زنهار دست از خلاف * مريزيد خون خويش را در مصاف چو بشنيد حارث بخنديد سخت * به دو گفت كاى مرد بيداربخت