تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 978

مساهمون:

ص٩٧٨
چو گردن‌كشى كرد با مست حق * هم آخر به گردن زدش دست حق ز افتادن آن تن خشمگين * تو گفتى به جنبش درآمد زمين چو آن كوه‌پيكر درآمد به خاك * برآمد ز آفاق روحى فداك زمانه به شادى فروكوفت . . . * سپهر برين دست او داد بوس نگر تا چه گفت آن خداوند رخش * چه از مشت خيزد به پيش درفش چو شب از سياهى به رخ رنگ بست * كشيدند مردم ز پيكار دست

در داستان رزم خيبر و علم گرفتن حيدر و ديدن ديدبان او را

بيا ساقى آن جام گيتىفروز * كه تاريك شب زان زند دم ز روز به من ده كه روزم ز بس تيرگى * به چشمم كند همچو شب خيرگى دزى چند بود آن زمان استوار * به سختى چو اين لاجوردى حصار و زانها قموس اندر آن سرزمين * دزى بود در دامن كه رزين به اندازهء طول پهناى او * به ماه و به ماهى سراپاى او به گرد اندرش خندقى بس عميق * در آن زورق وهم دانا غريق كمر بسته در وى پى كارزار * به تن هريكى همچو سام سوار چو زاغ شب تيره پر باز كرد * هماى خور از بام پرواز كرد پيمبر بفرمود تا اهل دين * بر اسبان تازى نهادند زين يهودان به خواب خوش از هر كنار * كه پيچيد بانگ درا در حصار سراسيمه از جاى برخاستند * همه تن به جوشن بياراستند در آن روز از بام تا گاه شام * ببردى خدنگ از دو جانب پيام چو خورشيد زد پنجه بر پشت شير * از آن گشت روى افق چون زرير دليران لشكر ز جا خاستند * همه تن به جوشن بياراستند بپوشيد در دم غضنفر زره * به بند زره زد فراوان گره به تن جوشن و سر ابر خود در * به بند كمر اژدهاى دوسر چو آن اژدها بر كمر كرد راست * فغان از دل شير گردون بخاست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 978 | رضا قليخان هدايت