چو گردنكشى كرد با مست حق * هم آخر به گردن زدش دست حق
ز افتادن آن تن خشمگين * تو گفتى به جنبش درآمد زمين
چو آن كوهپيكر درآمد به خاك * برآمد ز آفاق روحى فداك
زمانه به شادى فروكوفت . . . * سپهر برين دست او داد بوس
نگر تا چه گفت آن خداوند رخش * چه از مشت خيزد به پيش درفش
چو شب از سياهى به رخ رنگ بست * كشيدند مردم ز پيكار دست
در داستان رزم خيبر و علم گرفتن حيدر و ديدن ديدبان او را
بيا ساقى آن جام گيتىفروز * كه تاريك شب زان زند دم ز روز
به من ده كه روزم ز بس تيرگى * به چشمم كند همچو شب خيرگى
دزى چند بود آن زمان استوار * به سختى چو اين لاجوردى حصار
و زانها قموس اندر آن سرزمين * دزى بود در دامن كه رزين
به اندازهء طول پهناى او * به ماه و به ماهى سراپاى او
به گرد اندرش خندقى بس عميق * در آن زورق وهم دانا غريق
كمر بسته در وى پى كارزار * به تن هريكى همچو سام سوار
چو زاغ شب تيره پر باز كرد * هماى خور از بام پرواز كرد
پيمبر بفرمود تا اهل دين * بر اسبان تازى نهادند زين
يهودان به خواب خوش از هر كنار * كه پيچيد بانگ درا در حصار
سراسيمه از جاى برخاستند * همه تن به جوشن بياراستند
در آن روز از بام تا گاه شام * ببردى خدنگ از دو جانب پيام
چو خورشيد زد پنجه بر پشت شير * از آن گشت روى افق چون زرير
دليران لشكر ز جا خاستند * همه تن به جوشن بياراستند
بپوشيد در دم غضنفر زره * به بند زره زد فراوان گره
به تن جوشن و سر ابر خود در * به بند كمر اژدهاى دوسر
چو آن اژدها بر كمر كرد راست * فغان از دل شير گردون بخاست