كمانى به بازو كمندى به دست * بيامد بغريد چون پيل مست
كز اين نامداران فولادچنگ * مرا كيست مشتاق باشد به جنگ
خروشان و جوشان چو پيل دژم * همىگفت و افشرد دندان به هم
عدوى دژمروى گرم ستيز * كه شه بركشيد از ميان تيغ تيز
همان بر فلك مرد را دست و تيغ * كه زد تيغ بر تاركش بىدريغ
بدانسان كه از خود تا پشت زين * به دونيمه افتاد در دشت كين
مر آن قوم را عمرو سالار جيش * كه روشن به دو بود چشم قريش
به فرمان سالار دين بىدرنگ * سر راه بگرفت بر وى به جنگ
چو تنگ اندرآمد به عمرو آن جناب * خروشيد چون شير شرزه به غاب
سبك عمرو يازيد بر تيغ چنگ * سپر بر سر آورد شه بىدرنگ
همان بر فلك خصم را دست و تيغ * كه شه ذو الفقار از ميان بىدريغ
كشيد و چنانش بزد بر كمر * كز آنسوى ديگر برآورد سر
همان نيم زيرين به زين اندرون * كه از اسب شد نيمبالا نگون
ز هر گوشه رأيت برافراختند * به يكباره بر شاه دين تاختند
ز بس فوج لشكر به دنبال فوج * تو گفتى كه دريا درآمد به موج
در رزم خندق و كشته شدن عمرو عبد ود عليه اللعنه
سپاهى همه رزم را ساخته * دل از مهر يكباره پرداخته
رسيدند پرخاشجويان ز ره * كشيدند بر گرد خندق سپه
همه ديده در ره كه تا كى سروش * براى بشارت برآرد خروش
به روز چهارم كه تابنده هور * بياراست بزم جهان را به نور
رجزخوان و جوشان و نعرهزنان * گرفتند آن خندق اندر ميان
سر پردلان عمرو حق ناشناس * كزو بود شير ژيان در هراس
به نيروى سرپنجهء آهنين * بكندى بن كوه را از زمين
به بالابلند و به بازو قوى * همه جمع در وى نشان گوى