تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 976

مساهمون:

ص٩٧٦
كمانى به بازو كمندى به دست * بيامد بغريد چون پيل مست كز اين نامداران فولادچنگ * مرا كيست مشتاق باشد به جنگ خروشان و جوشان چو پيل دژم * همىگفت و افشرد دندان به هم عدوى دژم‌روى گرم ستيز * كه شه بركشيد از ميان تيغ تيز همان بر فلك مرد را دست و تيغ * كه زد تيغ بر تاركش بىدريغ بدان‌سان كه از خود تا پشت زين * به دونيمه افتاد در دشت كين مر آن قوم را عمرو سالار جيش * كه روشن به دو بود چشم قريش به فرمان سالار دين بىدرنگ * سر راه بگرفت بر وى به جنگ چو تنگ اندرآمد به عمرو آن جناب * خروشيد چون شير شرزه به غاب سبك عمرو يازيد بر تيغ چنگ * سپر بر سر آورد شه بىدرنگ همان بر فلك خصم را دست و تيغ * كه شه ذو الفقار از ميان بىدريغ كشيد و چنانش بزد بر كمر * كز آن‌سوى ديگر برآورد سر همان نيم زيرين به زين اندرون * كه از اسب شد نيم‌بالا نگون ز هر گوشه رأيت برافراختند * به يكباره بر شاه دين تاختند ز بس فوج لشكر به دنبال فوج * تو گفتى كه دريا درآمد به موج

در رزم خندق و كشته شدن عمرو عبد ود عليه اللعنه

سپاهى همه رزم را ساخته * دل از مهر يكباره پرداخته رسيدند پرخاش‌جويان ز ره * كشيدند بر گرد خندق سپه همه ديده در ره كه تا كى سروش * براى بشارت برآرد خروش به روز چهارم كه تابنده هور * بياراست بزم جهان را به نور رجزخوان و جوشان و نعره‌زنان * گرفتند آن خندق اندر ميان سر پردلان عمرو حق ناشناس * كزو بود شير ژيان در هراس به نيروى سرپنجهء آهنين * بكندى بن كوه را از زمين به بالابلند و به بازو قوى * همه جمع در وى نشان گوى