تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 975

مساهمون:

ص٩٧٥
ز بس نالهء . . . و بانگ دراى * تو گفتى زمين اندرآمد ز جاى فغان دف و نالهء گاودم * ره گوش را بر صدا كرد گم سپاه از دو جانب گروهاگروه * گرفتند پيرامن دشت و كوه وليد پليد آن سر سركشان * كه در رزم بد اژدهايى دمان به دست اندرون خنجر آب‌رنگ * سر ره به شير خدا بست تنگ نخست آن بدانديش چون پيل مست * بيفشرد ران و برآورد دست به دو تاخت شير جهان كردگار * كشيد از ميان آبگون ذو الفقار بدان‌گونه كز بيم آن دست و تيغ * فلك خورد بر گاو و ماهى دريغ چنان راند بر تاركش بىخلاف * كه از فرق او چاك شد تا به ناف بر آن دست و بازوى خيبرگشا * فلك گفت احسن ملك مرحبا زهازه برآمد ز هر دو گروه * بجنبيد يكسر همه دشت و كوه تن مرد جنگى ز پا تا به سر * ز بس تير چوبين برآورد پر ز بس خون كه رفت اندر آن سرزمين * تو گفتى به جوش است درياى چين ز گرد سواران در آن رزمگاه * به چرخ اندرون مهر گم كرد راه ز سوى دگر حمزه چون پيل مست * بلارك چو ثعبان موسى به دست به هر سو كه توسن برانگيختند * همه خاك با خون درآميختند چنين است كردار اين چرخ پير * به بالا برد تا درآرد به زير چو خورشيد زد پنجه بر پشت شير * ز خلوت برآمد بشير نذير

در كشته شدن طلحه به دست امير المؤمنين و نيز كشته شدن عمرو گويد

به ترتيب لشكر ميان بست تنگ * ز گردان بياراست بازار جنگ نخست آنكه آهنگ ميدان نمود * ز بنگاه سفيانيان طلحه بود به سر خود زرين و بر تن زره * فكنده ز بس كين بر ابرو گره همىكرد جولان ميان دو صف * چو پيل دمان بر لب آورده كف به بالا بسان يكى نره‌ديو * همه لب پرافسون و دل پرز ريو