ز بس نالهء . . . و بانگ دراى * تو گفتى زمين اندرآمد ز جاى
فغان دف و نالهء گاودم * ره گوش را بر صدا كرد گم
سپاه از دو جانب گروهاگروه * گرفتند پيرامن دشت و كوه
وليد پليد آن سر سركشان * كه در رزم بد اژدهايى دمان
به دست اندرون خنجر آبرنگ * سر ره به شير خدا بست تنگ
نخست آن بدانديش چون پيل مست * بيفشرد ران و برآورد دست
به دو تاخت شير جهان كردگار * كشيد از ميان آبگون ذو الفقار
بدانگونه كز بيم آن دست و تيغ * فلك خورد بر گاو و ماهى دريغ
چنان راند بر تاركش بىخلاف * كه از فرق او چاك شد تا به ناف
بر آن دست و بازوى خيبرگشا * فلك گفت احسن ملك مرحبا
زهازه برآمد ز هر دو گروه * بجنبيد يكسر همه دشت و كوه
تن مرد جنگى ز پا تا به سر * ز بس تير چوبين برآورد پر
ز بس خون كه رفت اندر آن سرزمين * تو گفتى به جوش است درياى چين
ز گرد سواران در آن رزمگاه * به چرخ اندرون مهر گم كرد راه
ز سوى دگر حمزه چون پيل مست * بلارك چو ثعبان موسى به دست
به هر سو كه توسن برانگيختند * همه خاك با خون درآميختند
چنين است كردار اين چرخ پير * به بالا برد تا درآرد به زير
چو خورشيد زد پنجه بر پشت شير * ز خلوت برآمد بشير نذير
در كشته شدن طلحه به دست امير المؤمنين و نيز كشته شدن عمرو گويد
به ترتيب لشكر ميان بست تنگ * ز گردان بياراست بازار جنگ
نخست آنكه آهنگ ميدان نمود * ز بنگاه سفيانيان طلحه بود
به سر خود زرين و بر تن زره * فكنده ز بس كين بر ابرو گره
همىكرد جولان ميان دو صف * چو پيل دمان بر لب آورده كف
به بالا بسان يكى نرهديو * همه لب پرافسون و دل پرز ريو