در مدحت خاقان مغفور فتحعلى شاه گويد
شه جمنشان شاه فتحعلى * چه شه كشور داد و دين را ولى
كه بختش جوان باد و اختر بلند * دلش شادمان و تنش بىگزند
خديو جهاندار درويش دوست * جهان ذات او را چو بر مغز پوست
شهان را فزونى به تاج است و تخت * فزايش در اين هر دو زان نيكبخت
به نامش چو اين نامه كردم تمام * شهنشاهنامه شهش كرد نام
بهار است ساقى بين با اياغ * كه بستند زيور عروسان باغ
در مقدمهء تزويج و تعريس حضرت امير المؤمنين على ( ع )
همى گلبن از خار پرداخت رخت * گل از حجله آمد به شاخ درخت
هزار آمد از شاخ گل در خروش * ميان بست سوسن به تاراج هوش
بيا و بيار آن خوشآهنگ رود * كه روز نشاط است و گاه سرود
نرقصد چرا سرو با دوستان * نخواند چرا مرغ در بوستان
كه شير خدا آن پناه حجاز * به پيوند احمد شود سرفراز
اگر نامدى شير حق در وجود * به گيتى كسى كفو زهرا نبود
بيا ساقى آن آتش آبگون * كه در شيشه آب است و در سينه خون
بده تا كشم تيغ رزم از غلاف * درآيم به ميدان به عزم مصاف
در كشته شدن وليد در دست على ( ع )
چو سالى دو در ملك يثرب گذشت * بريدى به شهر آمد از طرف دشت
كه اينك گروهى فراوان ز شام * به آهنگ بطحا ز فوج ظلام
همه با جهيز و سليح و درفش * سراپردهها زرد و سرخ و بنفش
نبى چون شد آگاه از اين خبر * به فرمان دارندهء دادگر
بفرمود نوبت به هامون زدند * سراپرده از شهر بيرون زدند
ز هر سو يكى اژدهافش درفش * مزين به ديباى سرخ و بنفش