فتد ز لطف تو گر پرتوى به جسم جمادى * كند عنايت لطف تواش چو روح مجسم
زهى اوامر تو بر قضا گرفته تقدم * خهى نواهى تو بر قدر نشسته مقدم
ز سهم تير تو از كام مار گرزه فتد سم * ز بيم تيغ تو از چنگ شير شرزه پرد شم
شود ز ناچخ پيلافكن تو پيل دمان رام * كند ز خنجر شيراوژن تو شير فلك رم
مرا عروج به معراج مدحت تو نشايد * مسلم است كه نتوان شدن به چرخ به سلم
دم از سخن چه زنم در بر صبا من بىدل * سها چه جلوه كند با وجود نيّر اعظم
675 صفايى يزدى
اسمش ميرزا محمد على و نويسندهء صدر يزدى بوده چندى هم خدمت نواب شاهزاده محمد على ميرزا را نموده در سفينهاى اين ابيات به نام او ديده شد و در سنهء 1244 درگذشته تركيببندى مشتمل بر سه چهار پاره بود از آنها اين است :
لشكرى آورد جنگاور فزون از دههزار * سربهسر با گرز آهن جملگى با تيغ تيز
از خروش كوسشان پيدا نشان نفخ صور * وز شرار تيغشان آشوب روز رستخيز
خنگها در زيرشان چون كوههاى بادسير * تيغها در دستشان چون ابرهاى شعلهريز
تيغ شهرآشوبشه ناگه برآمد از نيام * همچو برق شعلهبار و همچو بحر موجهخيز
رايتى با او سراسر فتحجو نصرتطلب * لشكرى با او همه بهرامكين كيوانستيز
رزمخواهان را سپر از گرزهاشان چاكچاك * جنگجويان را سنان از تيغهاشان ريزريز
نه تنى بىجان شد اندر پشت اسب از باد گرز * نه سرى غلطان شد اندر روى دشت از تيغ تيز
نام تو بنهادشان در دودمان ننگ فرار * سهم تو بنمودشان سوى وطن راه گريز
مهر گياه است خط دلكشت اما * مهر من الفت با بن گياه ندارد