تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨

و له ايضا

گيتى ز ره ديده هم از نظر برهان * جانكاه و دل‌آزار است جان و دل از آن برهان از رنگ رخ كاووس هر سيب كه در آمل * وز خون دل قابوس هر لاله كه در گرگان خورشيد به بالا شد آيينه مصفا شد * گه در خطر عقرب گه در اثر سرطان با كژدمى انبازيم ما بر صفت عقرب * هم پس‌روى آغازيم بر قاعدهء سرطان بگزيده ز نادانى افسانهء شيطانى * بر رهبرى احمد از پيروى قرآن فرمان الهى را چون عقل يله كرده * ويحك چه زيان‌كاريم آوخ كه چه نافرمان بسيار غلط كاريم از نفس غلط فرما * سقاى زمستانيم آهنگر تابستان يا رب نبرد سودى گر نه كرمت ياور * اين عقل تنك‌حيلت از نفس قوى دستان عشق آتش و دل قربان در كوى وفا يا ليت * تا هيچ قبول افتد در آتشش اين قربان زين مام سيه‌پستان بگريز كه پركين است * قهرش همه در سينه زهرش همه در پستان نصرت شه نصر اللّه كز فيض دم جان‌بخش * هر زهرى را ترياق هر دردى را درمان گر . . . و مكان گردى با شهپر انديشه * باللَّه كه نه مانندش در . . . و مكان بينى

و له

با مهر تو دل جانا از جمله برى دارم * مشكن دل من حاشا در شيشه پرى دارم گل رفته در آن هفته بشكفته و نشكفته * با بلبل اين بستان من نوحه‌گرى دارم اى بلبل شيدايى با نوسفران تو * از عمر گران‌مايه من هم‌سفرى دارم از پيله چو كرم قز بر خويش كفن بافم * با مشترى كالا من بيع و شرى دارم تا جامه كنم ديبا بر قامت آن زيبا * سودا كه در اين سودا از پيله‌ورى دارم امروز گره بگشود زان طرهء خم در خم * اميد گشايشها ز آه سحرى دارم مردم ز خطر ترسند آيند چو در دريا * انديشه من از دريا از بىخطرى دارم گاهى در گل روبم گاهى در دل كوبم * اين بىسر و سامانى از دربه‌درى دارم بر حسن و جمال او جانها به نثار آرند * من بر سرى آنها درهاى درى دارم نه در هنرم نقصان نه در گهرم خسران * شيخى هنرى دانم پيرى گهرى دارم