تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 970

مساهمون:

ص٩٧٠
افسرده دلم قابل اعزاز نبود * اندر غم عشق محرم راز نبود از درگه دوست پاى ما لنگ آمد * ور نه برخى نبود كان باز نبود در عشق تو كو بلاى جان و دل مرد * بر مردى خويش تجربت بايد كرد چون درد فزون دوا فزون بخشندت * جان بر سر دل افكن و دل در ره درد يا رب به گناهان نهانيم ببخش * بر جمله نهانيم و عيانيم ببخش اين طاعت من درخور بخشايش نيست * بر پيرى و ضعف و ناتوانيم ببخش من آن مرغم كز آشيان افتادم * بىدانه به دام اين جهان افتادم بر حسرت و آه و ناله‌ام عيب مگير * زيرا به زمين از آسمان افتادم در سينه دلم ز عشق خون بايستى * وان نيز ز ديده‌ام برون بايستى انديشهء روزگار جانم فرسود * اين عقل فضول را جنون بايستى

674 صادق بيدگلى

از اهل كاشان و از سادات ذىشأن بوده و سيد عبد الرحيم مازندرانى متخلص به منصب در تذكرهء خود او را از معاصرين دانسته و اين قصيده كه در مدح خاقان مغفور گفته نوشته زياده ازين مرا اطلاعى از او حاصل نيست . * * *
شگفت چون رخ جانان به‌طرف راغ شقايق * دميد چون خط خوبان به گرد باغ سپرغم ز شوق گشته پرافشان به گرد سرو قمارى * چنان كه خيل حوارى به گرد عيسى مريم به لحن باربدى بلبلان به‌طرف گلستان * چو مطربان خوش‌آوا به بزم قبلهء عالم جهانگشاى خديوى كه پيش قصر جلالش * دوتاست از پى تعظيم قد چرخ معظم سروى گاو زمين و سرين اشهب گردون * به بند اوست مقيد به داغ اوست موسم نخست داد بشارت به بوالبشر ز وجودت * دميد مبدع اشيا چو دم به پيكر آدم