افسرده دلم قابل اعزاز نبود * اندر غم عشق محرم راز نبود
از درگه دوست پاى ما لنگ آمد * ور نه برخى نبود كان باز نبود
در عشق تو كو بلاى جان و دل مرد * بر مردى خويش تجربت بايد كرد
چون درد فزون دوا فزون بخشندت * جان بر سر دل افكن و دل در ره درد
يا رب به گناهان نهانيم ببخش * بر جمله نهانيم و عيانيم ببخش
اين طاعت من درخور بخشايش نيست * بر پيرى و ضعف و ناتوانيم ببخش
من آن مرغم كز آشيان افتادم * بىدانه به دام اين جهان افتادم
بر حسرت و آه و نالهام عيب مگير * زيرا به زمين از آسمان افتادم
در سينه دلم ز عشق خون بايستى * وان نيز ز ديدهام برون بايستى
انديشهء روزگار جانم فرسود * اين عقل فضول را جنون بايستى
674 صادق بيدگلى
از اهل كاشان و از سادات ذىشأن بوده و سيد عبد الرحيم مازندرانى متخلص به منصب در تذكرهء خود او را از معاصرين دانسته و اين قصيده كه در مدح خاقان مغفور گفته نوشته زياده ازين مرا اطلاعى از او حاصل نيست .
* * *
شگفت چون رخ جانان بهطرف راغ شقايق * دميد چون خط خوبان به گرد باغ سپرغم
ز شوق گشته پرافشان به گرد سرو قمارى * چنان كه خيل حوارى به گرد عيسى مريم
به لحن باربدى بلبلان بهطرف گلستان * چو مطربان خوشآوا به بزم قبلهء عالم
جهانگشاى خديوى كه پيش قصر جلالش * دوتاست از پى تعظيم قد چرخ معظم
سروى گاو زمين و سرين اشهب گردون * به بند اوست مقيد به داغ اوست موسم
نخست داد بشارت به بوالبشر ز وجودت * دميد مبدع اشيا چو دم به پيكر آدم