تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 967

مساهمون:

ص٩٦٧
رو ترك هوا برگو اسرار هويت جو * در مكتب الا هو چون طفل سبق‌خوان باش يك حرف از آن دفتر كردى چو نخست از بر * هم رهبر آدم شو هم رهزن شيطان باش گر راه ندانستى در راه‌روان آويز * بىسايه بماندستى در سايهء مردان باش سلطان حقيقت را در صدر ممالك جو * ديوان طبيعت را چون صاحب ديوان باش آن صدر ممالك را آن بدر مسالك را * جان در سر خدمت كن سر بر خط فرمان باش گر ديو و پرى خواهى در حكم تويى خاتم * يك نكته ز لعل او بپذير و سليمان باش در حضرت او آسا گو حادثه عالم‌گير * در كشتى نوح اى دل آسوده ز توفان باش كو چشم حقيقت‌بين تا صورت جان بينى * در كسوت آب و گل چون صدر جهان بينى

و له ايضا

بسيار دل‌آزار است اين يار كه من دارم * تا خود به چه كار آيد اين كار كه من دارم گر با غم جانانى شادابى و شادانى * گر هيچ ندارى تو بسيار كه من دارم طوبى طلبى زاهد طوبى لك طوبى لى * در پاى دل از عشقش اين خار كه من دارم دزدانه قدح گيريم از بيم رقيب امشب * در پرده دهد باده خمار كه من دارم از رنج و غم و تيمار بيمار بپرهيزد * با اين سه بياميزد بيمار كه من دارم زلفش به طرب خيزد از خندهء خونينم * ضحاك چنين خواهد اين مار كه من دارم آميزش خفاش است با مهر جهان‌افروز * رخسار كه او دارد ديدار كه من دارم در رستهء عشق او سودايى و غوغاييست * گرم است بناميزد بازار كه من دارم چون سر به ميان آريم خدمت را فرقى نه * دستار كه او دارد زنار كه من دارم در آتش عشق او جان رقص‌كنان آيد * گلزار براهيم است اين نار كه من دارم من يك دلم و هردم صددل ببرد از من * پس شعبده انگيزد دلدار كه من دارم ناصح تو مده پندم صاحب تو منه بندم * هرگز نرود از سر پندار كه من دارم شعر از در مدح صدر شايسته بود ور نه * در دجله فروشويم اشعار كه من دارم آن پير طريقت را آن مير حقيقت را * جان در سر پيمان كن تا راحت جان بينى