ملخ در بوستان دارى و مور اندر ته خرمن * ز خرمن خرمنى نايد ز بستان نيز بستانى
كشيده تيغ در تو ديو و تو خفته براحت در * مگر مهر ولى اللّه كند بر خفته خفتانى
تو را علم آن بود كز وى برانى سيرت ديوى * نه اين كلپترها كز آن به صورت ريو ميرانى
در اين بازيچهء طفلان در اين حيرتگه مردم * به درد دل درافتاديم و در سرسام حيرانى
همه درماندهء اين درد بىدرمان و بيچاره * چه هندى و چه تركى و چه تازى و چه يونانى
چو عيش خويش انديشى مخور اندوه درويشى * چو بر خود نيستى سلطان مكن دعوى سلطانى
مسلمانى بمرد است اى مسلمانان نمىدانم * مسلمانى كه تا با وى بگريم بر مسلمانى
به حيرت اندرم زين نظم خوش تا بر كه برخوانم * مگر بر پير غزنينى مگر بر مير شروانى
هم از تركيبات اوست كه در مدح جناب ميرزا نصر اللّه صدر الممالك گفته
با ياد رخ جانان اى جان به گلستان باش * بر سرو و سمن مىچم با سنبل و ريحان باش
از دل قدمى بردار بىواسطه دلبر شو * از جان نفسى بگذر بىرابطه جانان باش
چون ملك ابد يا بى رو . . . بشارت زن * بىلشكر كشورگير بىكشور سلطان باش
با مهرهء مهر او همكاسهء افعى شو * با پنجهء عشق او همطعمهء شيران باش
چون خضر به پايان آر ظلمات طبيعت را * پس زندهء جاويدان زين چشمهء حيوان باش
در گوشهء ميدان آى جانبازى مردان بين * بسم اللّه اگر مردى آمادهء ميدان باش
ور نه چو زنان بنشين رو ماشطهيى بگزين * آسايش خاتون جو آرايش ايوان باش