نه آن زخمى كه اندر وى كند تدبير دارويى * نه آن رنجى كه اندر وى كند انديشه درمانى
خمارينچشم ساقى با پريشانكارى زلفش * بناچارم همىدارند از نيرنگ و فتانى
كه با چشم دژم خوابش بخوابم با دژمبختى * كه با زلف پريشانش بسازم با پريشانى
به ناكامى گذشت شصت سال امروز و فردا باز * تو در امروز آمالى و در فرداى آمانى
ز بادى بادبانى مىكنى ازبس سبكمغزى * ز آبى شادمانى مىكنى ازبس گرانجانى
كه اينك با نشاط من همه ناز فريدونى * كه اينك با بساط من همه ساز سليمانى
ز ليلى راز كمتر گو ز مجنون باز كمتر جو * چه اين ديوانهء دشتى چه آن غول بيابانى
يكى در خلوت دل شو مى و معشوق بين آنجا * سمنبويان ريحانى سبكروحان روحانى
ترا هجده هزار عالم بود در كشور حيوان * چو از وى بگذرى آنگه رسى در ملك انسانى
بود هجده هزاران را كليد آن هفتده ركعت * كه پيشانى به خاك و خاك از آب ديده بنشانى
چو صدقت نيست اندر دل چو آبت نيست اندر چشم * بياسا سست در بستر مفرسا سخت پيشانى
هنوزت نفس پروار است اندر آخور غفلت * هزاران عيد قربان شد نكردى هيچ قربانى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 965
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٦٥