گفتار كه نه يار به كردار از آن گفت * در نطق خموشى به و در گوش گرانى
در گوش مبر كان به يكى خاره نيرزد * گر لؤلؤ عمان بود و گوهر كانى
چون نفس بفرمودت آن خواندن زنار * خود شعر چه گر باشد آن قرآنخوانى
زشت است و منش ماشطه نيكوش شناسم * با ماشطه زشتان را رازيست نهانى
تا چند بيارايمت اى نفس بىآزرم * نه آذرم اى راعن پتياره نه مانى
بيهوده سخنبافى و نيكت بود ايراك * تا شهرهء شهرت كنم از نيكبيانى
زيف از سره نيكو بشناسند بويژه * نقاد سخن آن سره مرد همدانى
از صفحه توان لعل و گهر برد به قنطار * ابر قلمش تا كه كند قطرهفشانى
معنيش برون از حد ادراك و برد سمع * ز الفاظش آن ذوق كه خاطر ز معانى
پرحادثه شد عالم اى زبدهء عالم * جز حفظ خدايى كه كند حادثهرانى
آميخته خورديم غم و عيش جهان را * چون زهر كه بر آب گوارنده چكانى
با تير جهانى سپر انداختم و او * آسوده نگردد دمى از سختكمانى
از فتنهء دوران به در فتنه نشان شو * كز عرش نشان تيغش را فتنهنشانى
آن خاتم اثنا عشر از جمع امامان * زيشان به مثل چون به قران سبع مثانى
از راز نهانى بپناهم به تو زيراك * جز بر تو به كس نيست عيان راز نهانى
اين صاحب ديوان كه بود صاحب ديوان * بگذار به ديوانش چه انسى و چه جانى
جانى ز جنايت به شفاعتگهت آورد * كه مالك جانى تو و او بندهء جانى
تو صاحب عصرى و زمانى برهانم * از نفس زيانكاره وز جور زمانى
من جز سخن بيهده گفتن نتوانم * يا رب تو ببخشاى كه بخشايش تانى
فى المواعظ و النصائح و المعارف
به پهناى جهان در دل مرا درديست پنهانى * اگر آگه شود از وى جهان و بيم ويرانى
مرا رنج است اندر تن ازين پتياره دودافكن * مرا زخم است در جوشن ازين كيمخت بارانى