بحرخوارانند كز خون و عرق آغشتهاند * هرچه آن جيحون به خون و هرچه آن هامون به خوى
همتش گويى نهان گويم على ما شاء كان * نعمتش جويى عيان گويم نهان فى كل شى
ميت از حى حى ز ميت از كس اين كار شگفت * غير تيغش مىندانم داند اين داناى حى
هول آن روزى كه آمد در نبى طى السجل * روز رزم شاه را گفتند و آمد قصه طى
به ميرزا ابو القاسم همدانى فرستاده
افسوس كه بگذشت همى روز جوانى * آن تازگى و ترى و نويى و توانى
زين پيش همه چستى و چالاكى و كشى * زين پس همه سستى و تأنى و نوانى
در گلشن عمر از حدثان مه و خورشيد * ديروز بهارى بد و امروز خزانى
بر تودهء مشك است مرا سودهء كافور * در صحبت كافور بود مشك زيانى
داديم ز كف عمر گرانمايه به آمال * صد طعن بر اين سود و بر اين بازرگانى
دل برد جهان از من و بر جان خرد زد * فرياد ازين دوستنما دشمن جانى
بفريفت مرا اين زن غداره و مكرش * ديروز نهانى بد و امروز عيانى
امروز بيامد چو يكى گرگ جگرخوار * ديروز همىگفت منم يوسف ثانى
ما زادهء اين دهر زناكار و پديدست * رحمى نكند بر بچگان مادرزانى
ما راست اجل حافظ و خود حال چه باشد * مسكينرمهيى را كه كند گرگ شبانى
با دلت مياميز امانى و امان جوى * از زهر بپرهيز كه زهر است امانى
اعوان منند اين همه اعيان سماوى * من يار عوانان هواى حيوانى
بستيزم از اعوان بگريزم به عوانان * بگريخت كسى جز من از اعوان به عوانى
پيرانه يكى عذر بساز از در توبه * تا چند دلا ندبه بر ايام جوانى
افسانه بسى خواندى اى نفس مشعبد * تا گويد به همان كه نكو گفت فلانى