تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 963

مساهمون:

ص٩٦٣
بحرخوارانند كز خون و عرق آغشته‌اند * هرچه آن جيحون به خون و هرچه آن هامون به خوى همتش گويى نهان گويم على ما شاء كان * نعمتش جويى عيان گويم نهان فى كل شى ميت از حى حى ز ميت از كس اين كار شگفت * غير تيغش مىندانم داند اين داناى حى هول آن روزى كه آمد در نبى طى السجل * روز رزم شاه را گفتند و آمد قصه طى

به ميرزا ابو القاسم همدانى فرستاده

افسوس كه بگذشت همى روز جوانى * آن تازگى و ترى و نويى و توانى زين پيش همه چستى و چالاكى و كشى * زين پس همه سستى و تأنى و نوانى در گلشن عمر از حدثان مه و خورشيد * ديروز بهارى بد و امروز خزانى بر تودهء مشك است مرا سودهء كافور * در صحبت كافور بود مشك زيانى داديم ز كف عمر گرانمايه به آمال * صد طعن بر اين سود و بر اين بازرگانى دل برد جهان از من و بر جان خرد زد * فرياد ازين دوست‌نما دشمن جانى بفريفت مرا اين زن غداره و مكرش * ديروز نهانى بد و امروز عيانى امروز بيامد چو يكى گرگ جگرخوار * ديروز همىگفت منم يوسف ثانى ما زادهء اين دهر زناكار و پديدست * رحمى نكند بر بچگان مادرزانى ما راست اجل حافظ و خود حال چه باشد * مسكين‌رمه‌يى را كه كند گرگ شبانى با دلت مياميز امانى و امان جوى * از زهر بپرهيز كه زهر است امانى اعوان منند اين همه اعيان سماوى * من يار عوانان هواى حيوانى بستيزم از اعوان بگريزم به عوانان * بگريخت كسى جز من از اعوان به عوانى پيرانه يكى عذر بساز از در توبه * تا چند دلا ندبه بر ايام جوانى افسانه بسى خواندى اى نفس مشعبد * تا گويد به همان كه نكو گفت فلانى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 963 | رضا قليخان هدايت