گشودى قلعهيى چونان كه عقل از وى شدى حيران * تو را عزم اينچنين استى تو را رزم آنچنانستى
هزيمت از تو در بصره غنيمت از تو در تهران * گروه اندر گروه و كاروان در كاروانستى
شهنشاهت ز ديگرزادگان بگزيد ليك آنان * حسد كردند چونان رسم ابناى زمانستى
به يك بازيچهء اختر نه لشكر ماند و نه كشور * نه تخت و تاج و نه افسر چنين از اخترانستى
ممالك عاطل و ويران مسالك مانده با دزدان * به گله اندرون گرگان همى ايدر شبانستى
بجز من خادم و كيوان كنون نبود دران درگه * كه كيوان سختپيوندست و خادم سختجانستى
اگر بخت آورد مردى هنوز از تير و از تيغت * به سندان رخنهها پيدا به سنگ اندر نشانستى
تو جاويدان بزى در عيش و شادى زان كه گيتى را * نه گنجش بر دوام آمد نه رنجش جاودانستى
در مدح خاقان مغفور فتحعلى شاه گويد
حبذا خاك خورآساى بهشتآراى رى * كاندر آمد موكب شاه جهان بر گاه كى
موكبى بحرش به موج اندر چو باران در به ميغ * موكبى بحرش به اوج اندر چو بر خورشيد فى
سحركارانند كز تيغ و سنان بربستهاند * برق بر موى ميان و آتش اندر جوف نى