در ظلمت نفس ماندهام بىنور * اى نور محمدى رهانم زو
چون نور تو هست وارهم از نار * با نيروى لا إله الا هو
در شكايت از روزگار و تعزيت دولتشاه قاجار و مدح حشمت الدوله
جهان طرفه بىمهر و وفا بدخو جهانستى * همى با مهربانان بىسبب نامهربانستى
به پيمان تو دل بستم همه عهدت خلافستى * به دكان تو ره جستم همه سودت زيانستى
خزانى را بهار آرى نهالى را به بار آرى * كه بارش بىزيان گويى بهارش را خزانستى
نه زان آرايش بستان نه زين آرامش مستان * به بادش بردهى ناگه چه نيكو باغبانستى
نه از شاهان تو را بيم است و نز ميران تو را پروا * همىبينم كه اندر خون ميران و شهانستى
پرير آن دولت محمود بود و شوكت سنجر * خراب اكنون ز تو غزنى و مروشاهجانستى
پس از دوران دولتشه به كرمانشه يكى بگذر * چنان بينى مداين را كه بىنوشيروانستى
خورنق مانده بىنعمان تهى ايوان نوشروان * نشان از طاقديسى ماند و خسرو بىنشانستى
به جايش برنشاندى بر فراز گاه شاهى را * كه بينى آفتابى بر سرير خاورانستى
شه لشكرشكن حشمت شه آن كايات حشمت را * زبان تيغش اندر روز هيجا ترجمانستى