تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 960

مساهمون:

ص٩٦٠
در ظلمت نفس مانده‌ام بىنور * اى نور محمدى رهانم زو چون نور تو هست وارهم از نار * با نيروى لا إله الا هو

در شكايت از روزگار و تعزيت دولتشاه قاجار و مدح حشمت الدوله

جهان طرفه بىمهر و وفا بدخو جهانستى * همى با مهربانان بىسبب نامهربانستى به پيمان تو دل بستم همه عهدت خلافستى * به دكان تو ره جستم همه سودت زيانستى خزانى را بهار آرى نهالى را به بار آرى * كه بارش بىزيان گويى بهارش را خزانستى نه زان آرايش بستان نه زين آرامش مستان * به بادش بردهى ناگه چه نيكو باغبانستى نه از شاهان تو را بيم است و نز ميران تو را پروا * همىبينم كه اندر خون ميران و شهانستى پرير آن دولت محمود بود و شوكت سنجر * خراب اكنون ز تو غزنى و مروشاه‌جانستى پس از دوران دولتشه به كرمانشه يكى بگذر * چنان بينى مداين را كه بىنوشيروانستى خورنق مانده بىنعمان تهى ايوان نوشروان * نشان از طاقديسى ماند و خسرو بىنشانستى به جايش برنشاندى بر فراز گاه شاهى را * كه بينى آفتابى بر سرير خاورانستى شه لشكرشكن حشمت شه آن كايات حشمت را * زبان تيغش اندر روز هيجا ترجمانستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 960 | رضا قليخان هدايت