قومى از دولت و دين روى بگردانيدند * عقل را سخت در اين كار همىبود انكار
شاه فرمود و فرستاد و ظفر كرد امير * خلق دانند و گواه است بدين امر ديار
و له ايضا
بر ماه مشك چند همىبارى اى نگار * لختى بكاه از آن دو سر زلف مشكبار
شب در بهار روى نهد سوى كوتهى * گويند و من ندارم اين گفته استوار
زان رو كه روى سوى بلندى نهد همى * آن زلف چون شب تو بر آن روى چون بهار
گر جادويى نداند زلف تو ازچهرو * گاهى چو مار گردد و گاهى چو گوشوار
دستانفزاست آن خم گيسوت را كه گفت * او را چنان كه هست به دو دست بازدار
گر يكدو هفته آن سر گيسو بنشكنى * اندر شكنج زلف نهان گردى اى نگار
با جام بود نرگس و با خار بود گل * تا نرگس و گل و گل نرگس شد آشكار
اندر بر گل تو چرا هست جام مى * بر گرد نرگس تو چرا بردميد خار
اندر گذشت نوبت نوروز و دررسيد * خيل خزان و خيمه درون زد به جويبار
برداشتند حلهء منقوش بوستان * برتافتند چادر مصقول كوهسار
بىفرشهاى غاليهگون گشت گلستان * بىنقشهاى بوقلمون ماند لالهزار
زى باغ رفت زاغ گروه از پى گروه * زى كوه تاخت ابر سوار از پى سوار
امروز روز دولت نارنج و نرگس است * اين جام كرده پرمى و آن چشم پرخمار
زان مى كه گر بگيرى در تيرهشب به دست * از نور او كنم شكن زلف تو شمار
هم زو همى پديد شود طبع را كشى * هم زو همىگرفته شود عقل را عيار
ما را چنين مىاى به چنين وقت فرخ است * خوردن به روى دلبر و بر ياد شهريار
و له ايضا فى التغزل و المديحه
گر گل سرخ دهان كرده پر از سونش زر * اين گل سرخ كه پرسونش مشك است نگر