زيستن گشت همى بر همه مردم مشكل * در فراقت نه عجب گردد مردن آسان
وصلت آن كرد به يك كشور و ياد از آن وصل * هجرت اين كرد به يك لشكر و داد از هجران
وقت آن است گران سازى ازينسوى ركاب * وقت آن است سبك سازى از آنسوى عنان
وقت آن است كه از مهر فرازى مسند * وقت آن است كه از چهر فروزى ايوان
درد دوران نه به اندازهء درمان ليكن * مگر از وصل تو سازيم مر آن را درمان
بگزينيم چنان عيش كه رضوان ساقى * بنشينيم در آن قصر كه قيصر دربان
هم از آن جنس خطايى هم از آن نوع خطا * گه به پيمانه گراييم گهى با پيمان
گر به اظهار سخا خواسته ناخواسته بس * تحفه آورده همى بهر نثارت دگران
سخنت به ز سخا صد ره از آن آوردم * به سخن تهنيتت نى به سخايت تاوان
تا كه نقصان به كمال اندر هرگز مرساد * به جلال تو زوال و به كمالت نقصان
اندرين حادثه كو را نبود هيچ مفر * اندرين واقعه كز وى نتوان هيچ بيان
گر نيابيم اميدى تو به اميد بزى * ور نمانيم به گيتى تو به جاويد بمان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 958
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٥٨