خواهد برد از تيغ ولىنعمت كيفر * آنكس كه بورزد به ولىنعمت كفران
بوم و بر آن ملك ملك راست مسخر * گو باش يكى جغد در آن بنگه ويران
دشمن كه بود زنده به گور اندر بهتر * بىجان چه پسندى كه ز غم باشد پيچان
از بيم تو بىهيچ نگهبان به تن خويش * از موى به بند اندر و از پوست به زندان
با مغفر و خفتان بود از بيم تو ليكن * تيغ تو به مغفرش درو تير به خفتان
امروز ز تأييد خدايى شده يكسر * آفاق جهان خاص ملك خاصه كه ايران
از عرصهء ايران شود ار شهر هرى كم * كم گير يكى قطره ز پهناور عمان
ز ايوان سوى ميدان بطرازيدى لشكر * وقت است ز ميدان بگرازى سوى ايوان
تا چهر سكندر نگرد مانده شب و روز * ايوان همه تن چشم از آيينهء رخشان
آن تخت كه تن خم ندهد شاه فلك را * خميده شد از بار غم و محنت هجران
سرو از پى نظاره همى سركشد از باغ * تا رأيت شه بيند از طرف خيابان
آن بارگه داد همىگويد داور * آن پيشگه عدل همىجويد سامان
با قلعهگشاى شب ديجور ز مشرق * هر روز پى نظم جهان گردد تابان
نظمى ز تو دوران را كش كشور آباد * رسمى ز تو كيهان را كش لشكر شادان
هر سال تو را فتحى و هر روز تو را عيش * پيوسته و آراسته در آذر و آبان
خار و خس بيداد ازين مسكن بركن * سرو و گل و شمشاد در اين گلشن بنشان
تا پادشهان كام گرفتند به گيتى * از عدل و هنر نام نهادند به كيهان
كام تو به دوران ز چه از تيغ جهانگير * نام تو به ديوان ز كه از صاحب ديوان
در مدح خاقان مغفور مبرور فتحعلى شاه جنت آرامگاه گويد
باز بر كاخ حمل شد كامكار و كامران * خسرو سيارگان چون آفتاب خسروان
صبح عيد افراخت رأيت بر چه بر عيش و سرور * دست شه پرداخت مخزن بر كه بر پير و جوان