در تعزيت ميرزا معصوم متخلص به محيط به قائممقام برادرش نوشته
فصل بهاران خزان رسيد به باغى * كز وى بد رنگ و بوى فصل بهاران
دست حوادث شكست شاخ گلى كو * لايق دستار جان و ساعد جانان
خاك بيفشان به شوخ ديدهء نرگس * چاك درافكن به ناى مرغ سحرخوان
خون شو گو هرچه دل كه بار صنوبر * نون شو گو هرچه قد ز سرو خرامان
شاخ نخندد دگر ز غصهء ماتم * مرغ نگويد مگر كه قصهء هجران
سيد قوم از جهان برفت به نيل آر * دستار از سرو سبز و جامه ز ريحان
گوش بينباى از زبالهء زيبق * روى بينداى از نخالهء قطران
از ممر ديده برگشا ره سرخاب * بر حجر سينه برفزا گه ثهلان
سيل سيه از در اندرآمد ناگه * كاخ امل را نه در گذاشت نه بنيان
صرصر وى بر چمن گذشت و بنگذاشت * شاخ گلى بر مراد خاطر بستان
آنكه ازو كند بود چنگ حوادث * مرگ به دو تيز كرد چنگل و دندان
مرد هنر اى دريغ شخص هنرمند * مرد سخن اى دريغ مرد سخندان
عصمت رفت از جهان مگوى كه معصوم * ملت رفت از ميان مگوى كه ايمان
تيغ كه گردون كشد چه پوست چه جوشن * تير كه اختر زند چه موم چه سندان
گرچه گزيدندش اوليا به برادر * او ز وفا نيست فارغ از غم اخوان
خاصه ابو القاسم آن جهان فضائل * فضل چو فصلى ميان دعوى و برهان
دهر چو ظلمات و خلق چشمهطلب زو * اى تو به دهر اندرون چو چشمهء حيوان
دهر به پيش تو سرفكنده از آن است * زشت است آنگاه پيش راى تو عريان
مرگ چو دست آورد گريز نشايد * مردم را زو به هيچ حيله و دستان
مىنشناسد همى ز مولا بنده * مىبربايد همى ز لشكر سلطان
مهر نجويد زوال جز گه رفعت * مه نپذيرد كمال جز پى نقصان
گوى صفت سر بر آستان رضا به * تا كه به دست قضاست قبضهء چوگان
در مدح سلطان گفته
تا . . . رعد كوفت به بام فلك خزان * سلطان دى درآمد بر بنگه جهان