تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١

در تعزيت ميرزا معصوم متخلص به محيط به قائم‌مقام برادرش نوشته

فصل بهاران خزان رسيد به باغى * كز وى بد رنگ و بوى فصل بهاران دست حوادث شكست شاخ گلى كو * لايق دستار جان و ساعد جانان خاك بيفشان به شوخ ديدهء نرگس * چاك درافكن به ناى مرغ سحرخوان خون شو گو هرچه دل كه بار صنوبر * نون شو گو هرچه قد ز سرو خرامان شاخ نخندد دگر ز غصهء ماتم * مرغ نگويد مگر كه قصهء هجران سيد قوم از جهان برفت به نيل آر * دستار از سرو سبز و جامه ز ريحان گوش بينباى از زبالهء زيبق * روى بينداى از نخالهء قطران از ممر ديده برگشا ره سرخاب * بر حجر سينه برفزا گه ثهلان سيل سيه از در اندرآمد ناگه * كاخ امل را نه در گذاشت نه بنيان صرصر وى بر چمن گذشت و بنگذاشت * شاخ گلى بر مراد خاطر بستان آنكه ازو كند بود چنگ حوادث * مرگ به دو تيز كرد چنگل و دندان مرد هنر اى دريغ شخص هنرمند * مرد سخن اى دريغ مرد سخن‌دان عصمت رفت از جهان مگوى كه معصوم * ملت رفت از ميان مگوى كه ايمان تيغ كه گردون كشد چه پوست چه جوشن * تير كه اختر زند چه موم چه سندان گرچه گزيدندش اوليا به برادر * او ز وفا نيست فارغ از غم اخوان خاصه ابو القاسم آن جهان فضائل * فضل چو فصلى ميان دعوى و برهان دهر چو ظلمات و خلق چشمه‌طلب زو * اى تو به دهر اندرون چو چشمهء حيوان دهر به پيش تو سرفكنده از آن است * زشت است آنگاه پيش راى تو عريان مرگ چو دست آورد گريز نشايد * مردم را زو به هيچ حيله و دستان مىنشناسد همى ز مولا بنده * مىبربايد همى ز لشكر سلطان مهر نجويد زوال جز گه رفعت * مه نپذيرد كمال جز پى نقصان گوى صفت سر بر آستان رضا به * تا كه به دست قضاست قبضهء چوگان

در مدح سلطان گفته

تا . . . رعد كوفت به بام فلك خزان * سلطان دى درآمد بر بنگه جهان