چو سال رفت به پنجاه از هزار و دويست * ز دور عمرم شصت و سه طى ز دورانم
ضريح مرقدش آراستم ز نقرهء خام * چو اين سعادت فرمود عون يزدانم
به طنز با زر و گوهر سرود سيم سپيد * سپيدروى دو . . . و عزيز دوجهانم
كه سنگ كعبهام ايدون اگرچه از سنگم * كه كان رحمتم اكنون اگرچه اركانم
ز قبههاى درخشان ستارهء سحرم * ز حلقههاى زرهسان هلال تابانم
نه منتى است ز ماهم نه رحمت از خورشيد * ز شمع نور خدايى فروغ ايوانم
ملك ستايد اندر حظاير قدسم * بدان شرف كه مگر از نظائر آنم
به آشكار منم رنج در و لعل و گهر * خداى داند تا چيست گنج پنهانم
ز سال تاريخ از وى سؤال كردم گفت * به آستانه كمين حاجبى است دربانم
ايضا به ميرزا ابو القاسم فرستاده
اى مهر تو دلفروز و دلخواهم * اى وصل تو آرزوى و درمانم
خوش روز و شبى كه در كنارانت * گفتى همه عمر در گلستانم
تا ديو غمم به جان نرنجاند * زلفين تو بود نشرهء جانم
بخت آن بكند كه همچو دل در بر * بنشينمت و به جانت بنشانم
گه بوسه از آن عقيق بربايم * گه كاسه از آن رحيق بستانم
گشتند موكلم دو تن شيطان * بوده دو ملك اگر نگهبانم
فرمان نبرندم آن دو تن زين پس * زيراك من اين دو را بفرمانم
آدم ز بهشت راند اگر شيطان * اين طرفه به خلد از اين دو شيطانم
هم سدره و طوبيند و تسنيمم * هم روضه و كوثرند و رضوانم
آويخته زلفكان به رخساره * چون ظلمت و نور ازين دو حيرانم
آن يك به دو چشم مست تيرافكن * بردوزد ديدگان به پيكانم
وين نيز به زلفكان چوگان زن * چون گوى همىزند به چوگانم
گه زاهدوار ديوى آغازم * ديوى نخرد ز من سليمانم
با همسرى فرشتهاى شايد * تشنيع اگر كنند ديوانم