تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 950

مساهمون:

ص٩٥٠
آويخته آن گيسوان به دامن * بگسيخته چون موىبند زرين از شكرشان كام شكرآلود * وز عنبرشان مغز عنبرآگين يك خرمن گل آن رخان دلكش * يك ساغر مل آن لبان رنگين بر خرمن گل شاخه‌هاى سنبل * بر ساغر مل خوشه‌هاى نسرين رجراج چو بر آفتاب سيماب * تا جام چو خورشان به دست سيمين چون كج نگران آهوى رميده * كج‌بين سوى دلها نه ديده كج‌بين چون كار دل افتاد با پريزاد * نشگفت اگر عاقلان مجانين در چنگل باز دو زلفشان در * دل مانده چو كبكى به چنگ شاهين من بودم و حسرت چه برد خواهد * جز حسرت دوشيزه مرد عنين مجروح دلان را از آنچه حاصل * بر گردن اگر زلفكان مشكين بيمارتنان را ازين چه راحت * كز سنبل و گل بستر است و بالين تو خستهء ابروى و تير مژگان * من بستهء گيسوى و زلف پرچين اكوان زمان مختلف به طبعند * اين است بلى اختلاف تكوين اين گاوطلب آن غزال‌جويان * آن عنبر و اين ناقه‌اى كه از چين در اين ره اگر با منت خلاف است * گو باش لكم دينكم ولى دين آرى تو چنينى ولى نه چندان * من نيز چنانم ولى نه چندين آن محفل و آن جمع شمع و شاهد * وان سور و سرور و نشاط و تزيين دور از تو به آيين ديگر افتاد * چون كرد فلك باژگونه آيين آن هزل به جد برگرفت تبديل * وان بذل به امساك يافت تعيين شد جمع پريشان و مير مجلس * از مجلسيان توبه يافت تلقين اين است بلى دهر را قواعد * اين بود همى چرخ را قوانين آويخته دارد بخار خرما * آميخته دارد به سير نسرين امروز نه ديروزيم سپردم * دوشينه دلم را به عيش دوشين از ربع و ربيعش چه بهره آن را * كايام وى از اربعين به خمسين