تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 940

مساهمون:

ص٩٤٠
تو پردهء خويشى نه او به پرده * مستور كجا ماند آنكه ستار چشم است پى ديد و لب پى گفت * تو چشم به گفتار و دل به ديدار بيدار بود پاس‌دار خفته * خفته نبود پاس‌دار بيدار اين پاى و پرت را به عكس مپسند * پرواز ز پر جو ز پاى رفتار سوفار به زه برنهند مردم * پيكان ننهندش به‌جاى سوفار شهباز تو را صيد مرغ عرش است * زى جيفه چرا مىبرى به اشكار عرشى كه مر او راست شرع سلم * شرعى كه مر او راست عرش آثار اى صاحب ديوان به شعر اندر * از عرش وز شرعت خوش است گفتار بس خوانده اين شعرها بر نفس * بس برده اين زخم پيش عطار پيوندش كردى به شاخ حكمت * يك ميوه نياورد اين سپيدار در پردهء پندار ماندى از جهل * با عقل بدر پرده‌هاى پندار انبار خدايى است خانهء دل * تو بار هوا اندرو مينبار زودا كه ببينم تو را در آذر * بر جانت پسندى ز بس‌كه آزار آن روز كه زايند مرد چون زن * مرگ است بس آسان و زيست دشوار طومار عمل هر طرف به پرواز * آن روز كه گردد سپهر طومار ظلمى كه تو كردى به خويش آن روز * تو ظالم و حاكم عزيز قهار اين عمر به آخر رسيد و كارى * نايد ز من الا كه توبه از كار خواهم ز پس مرگ خاصه آن روز * غفران ز تو دامن اى خداى غفار ماييم و شفيعان روز محشر * اميد من از اهل بيت اطهار

و له ايضا

تا به كى از جهان برى آزار * خنك آن كز جهان بود بيزار ماندگان را نهفته ماند آمال * رفتگان را نگفته ماند اسرار اى تو مقهور نفس بر روزيت * لمن الملك گويد آن قهار تو به كردار خويش مغرورى * باش تا عجزت آرد آن كردار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 940 | رضا قليخان هدايت