تو پردهء خويشى نه او به پرده * مستور كجا ماند آنكه ستار
چشم است پى ديد و لب پى گفت * تو چشم به گفتار و دل به ديدار
بيدار بود پاسدار خفته * خفته نبود پاسدار بيدار
اين پاى و پرت را به عكس مپسند * پرواز ز پر جو ز پاى رفتار
سوفار به زه برنهند مردم * پيكان ننهندش بهجاى سوفار
شهباز تو را صيد مرغ عرش است * زى جيفه چرا مىبرى به اشكار
عرشى كه مر او راست شرع سلم * شرعى كه مر او راست عرش آثار
اى صاحب ديوان به شعر اندر * از عرش وز شرعت خوش است گفتار
بس خوانده اين شعرها بر نفس * بس برده اين زخم پيش عطار
پيوندش كردى به شاخ حكمت * يك ميوه نياورد اين سپيدار
در پردهء پندار ماندى از جهل * با عقل بدر پردههاى پندار
انبار خدايى است خانهء دل * تو بار هوا اندرو مينبار
زودا كه ببينم تو را در آذر * بر جانت پسندى ز بسكه آزار
آن روز كه زايند مرد چون زن * مرگ است بس آسان و زيست دشوار
طومار عمل هر طرف به پرواز * آن روز كه گردد سپهر طومار
ظلمى كه تو كردى به خويش آن روز * تو ظالم و حاكم عزيز قهار
اين عمر به آخر رسيد و كارى * نايد ز من الا كه توبه از كار
خواهم ز پس مرگ خاصه آن روز * غفران ز تو دامن اى خداى غفار
ماييم و شفيعان روز محشر * اميد من از اهل بيت اطهار
و له ايضا
تا به كى از جهان برى آزار * خنك آن كز جهان بود بيزار
ماندگان را نهفته ماند آمال * رفتگان را نگفته ماند اسرار
اى تو مقهور نفس بر روزيت * لمن الملك گويد آن قهار
تو به كردار خويش مغرورى * باش تا عجزت آرد آن كردار