تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 937

مساهمون:

ص٩٣٧
مجنبان لاشه در رزمى كه دستانى كند رستم * مپران باشه در روزى كه توفانى كند صرصر چو ياد وصلتان آرم دو چشم من همه دريا * در آن دريا تنم كشتى بر آن كشتى غمت لنگر در اين دهر عفن تا كى دلت را رأى آسايش * در آن شهر عطن تا كى تنت را جاى آبشخور بيا تا بنگرى شهرى در او از هر طرف خوبان * حيا از چهرشان پيدا وفا در مهرشان مضمر درختانش همه طوبى و مرغانش همه طوطى * به طوطى هم‌زبان بلبل به طوبى تكيه‌زن عرعر ز البرز و خزر آرد شمالش گوهر و لؤلؤ * ز دريا و ز كوه آرند آرى لؤلؤ و گوهر نه از شيخش ترا شنعت نه از ميرش تو را منعت * ضعيفانش همه رستم لئيمانش همه جعفر چه جاى بزم بگزينى همان رود و همان ساقى * چه جاى رزم انديشى همان تيغ و همان مغفر مكافات مديح خواجگان سست‌پيمان را * ز نظم خويش بسراييم اندر مدح يكديگر به طيبت شعر برسنجيم در ميزان چو كوه و كه * من از سعدى تو از عاشق من از ناصر تو از آذر ز نسج لفظ خوش ديبا چنين آراستم زيبا * بر آن ديبا ز معنى كرده زيبايى نكومنظر چنان زيبا نبينى گر بجويى در همهء خلخ * چنان ديبا نجويى گر بپويى در همه ششتر