تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 935

مساهمون:

ص٩٣٥
چو من مه را دهان نبود كه نزد خواجه بوسد خاك * چو من مه را زبان نبود كه خواند مدحتش از بر روان را دانش و تن را توان و طبع را شادى * زبان را نطق و دل را جان و جان را قوت و جوهر قياس عقل را بنيان اساس فضل را برهان * جهان جود را اركان سپهر مجد را محور وفا با عهد او چونان كه بود در عنبر سارا * سخا با دست او چونان كه مستى در مى احمر نتابد بار فربه شخص لاغر زان شدى بىدل * ز مهر او دلت فربه ز هجر او تنت لاغر نه من اندر شب محنت ترا زارىكن بالين * نه من اندر غم هجران تو را يارىده بستر در آب چشم تو هر شب به بالين زلف مشكينم * چنان بينى كه اندر چشمه‌ساران شاخ نيلوفر دلت در چنبر زلفم همى هر شب حزن سازد * اسيران را حزن خيزد بلى از حلقهء چنبر تو ريزى خون ز ديده روى من گلگون شگفتى بين * مگر در باغ رنگ از لاله گيرد لالهء ديگر از آن روزى كه ديدم ز آستين دستى برون دستم * دريده آستين گه بر گريبان است و گه بر سر صنم پيكر بت آن رشك بت آذر كه از هجرش * دلم اشكسته‌تر زان بت كز ابراهيم بن آذر دو رامشگر بت چابك كه از هجرانشان دارم * دلى در چنگ غم نالان چو چنگ آن دو رامشگر