تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 936

مساهمون:

ص٩٣٦
چو آن كشور دلى دارم خراب از دورى ياران * به ويرانى كشد آرى چو بىسلطان شود كشور الا اى درگه‌ات عالى كه بينم سدره‌ات خالى * ز سرو پيكر دارا ز مهر طلعت داور الا اى خسروى مشكو تهى بينم تو را هر سو * ز روى ماه مشكين مو ز چهر شاه مهر افسر پريده بلبل از باغ و كشيده پا ز راغ آهو * به باغ اندر غراب ايدون به راغ ايدون دواب اندر گر از بصرى گلاب و درغمى باده اثر جويى * روان اشك است در ديده روان خون است در ساغر به‌جاى سودهء نيفه ببويى تودهء جيفه * به‌جاى طبلهء عنبر بجويى تل خاكستر نه بويا اندر آن سنبل نه گويا اندر آن بلبل * نه زيبا اندرو سوسن نه بينا اندرو عبهر شد ايوان جاى ديوان گشته مسند پايمال دد * به‌جاى آهوان گوران به‌جاى ماهيان اژدر به جان منت پذيرم كايزد از طهماسب شه زان پس * فروبنشاند آن آتش بهشت آورد در محشر بر آن درد است او درمان بر آن كفر است او ايمان * بر آن زخم است او مرهم بر آن ظلم است او داور ثنايش بيش ازين دانم نتانم گفتن ازآن‌رو * نجنبد تا دل از مهرى نجنبد خامه بر دفتر بسى كوشم كه نخروشم بجوشم ليك از آن شنعت * مرا ريگ است در موزه مرا ديگ است در آذر