تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 933

مساهمون:

ص٩٣٣
يك كوهسار چشمه دو چشمم ز خون دل * يك لاله‌زار دامنم از پارهء جگر همرنگ شب پلاسى و اخترفشان ز چشم * چون دادخواه گاه تظلم به دادگر تا درگه ملاذ سلاطين ز بىخودى * رفتم چنان كه يكسان پيموده بام و در برخاست از فصيل و ز كرياس بارگاه * بانگ نفير و ناله و فرياد از آن نفر ازيك‌طرف اميران با حشمت خطير * ازيك‌طرف دبيران با وحشت خطر آن يك فكنده تيغ كه اى مجرى قضا * وين يك شكسته خامه كه اى مفتى قدر چون نام او نخوانى بارى تو در ميان * چون كام او نرانى بارى تو در كمر از زادگان خسرو كش چرخ تندرو * سالى سه چار گشته و يا نيز بيشتر چون طفل مصر كيد زليخاى دهر پير * برخواند بر عزيز و شد اين قصه مشتهر لختى به كار دهر فراديد و زان سپس * شاهانه ندبه كرد بر آن شه‌نشان پسر كاى تخت را ز حسرتت از لعل خون به دل * وى تاج را ز لؤلؤ تر آب در بصر پاكيزگان به زارى بنشسته با دريغ * دوشيزگان به خوارى افتاده دربه‌در گفتى شكست دستهء نسرين به كاخ و كوى * گفتى گسست رشتهء پروين به بام و در مشكين سلب به برشان از عبقرى حرير * نيلى قصب به سرشان از تبتى و بر اندر پرند مشكين رخشان به روشنى * در تيره‌شب چو مشترى و زهره و قمر بس چنگ رود زن ز عنا گشته روى زن * بس ناى نغمه‌خوان به عزا گشته نوحه‌گر باريد سنگ محنت و دلشان به هم شكست * آرى حجر بيايد تا بشكند حجر شه را خلف ببايد و انصاف و عدل و داد * خرم پدر كه عدل بماند ازو پسر

و له ايضا

پس از ستايش يزدان و نعت پيغمبر * سزد مآثر خاقان مفاخر دفتر ابو المظفر فتحعلى شه غازى * كه موكبش را اندر ملازم است ظفر اگر ندانى آثارش از زمانه بجوى * كه در زمانه ازو ماند بس شگفت اثر به راى كشورساز و به تيغ كشورسوز * به عزم لشكردار و به رزم لشكر در يكى ستوده جهانبان كه نظم ملك جهان * چنان نهاده كه دين را نظام پيغمبر