از داستان رزمش برسان باستان * شب را نديم بودم با شاهد فكر
در نامه مىنشاندم از بوى او عبير * وز خامه مىفشاندم در كام او شكر
در انتظار پيك بشارترسان فتح * زان سان كه فتح بود از آن شاه منتظر
ناگه صرير خامه به آهستگى سرود * كانديشهها هبا شد و اميدها هدر
دفتر به تاب رفت و مرا دل به اضطراب * كام دوات خشك و مرا ديده ماند تر
باد سحر نكايت نوميدى اى دريغ * برخواند و آه ز آيت نوميدى سحر
خادم ز در درآمد و گفت اى سياهكار * شامت سياه صبح ز شامت سياهتر
اينك به در سفيرى بر پا ز جيش شاه * در خاك و خون ماتميان پاى تا به سر
تن در درنگ و جان به شتاب ازبس اضطراب * نه ديده راهجوى و نه انديشه راهبر
القصه درشدم به چنين حالتى فگار * غم را پذيره گشتم و آمد به خانه در
خطى دو از وزير نه خط شطى از سرشك * از حد سيروان شده تا سد شوشتر
خطى كه از نظارهء آن ديده گشت كور * حرفى كه از شنيدن آن گوش مانده كر
كافتاد سروقامت دولتشهى ز پاى * از كشتهء كديور دهر آمد اين ثمر
باز جهان ربودش و معدوم از آن نشان * گرگ اجل دريدش و محروم ازو نظر
زان پس كه نام جست ز فتح سپاه روم * آمد پى گشادن بغداد پىسپر
تنگى گرفت گام دوعالم از آن گشاد * تلخى گرفت كام دو گيتى از آن شكر
زى تختهاش ز تخت كشاندند ناگهان * بگذشت از آن گذر كه نبودش از آن گذر
بر دل از اين حديث چو آكنده شد شرار * بر جان ازين خبر چو پراكنده شد شرر
با جمع نوحهگر همهشب به افغان و سوز * دل با اميد از سحر و ديده را سهر
چونان امل دراز و چو روز اجل سياه * پيوسته شب تو گفتى با موى مويهگر
پروردگان نعمت دولتشهى بهپاى * هم نعمتش به سفره و هم كسوتش به بر
از آهمان بتاب هرآنكش فلك گذار * وز اشكمان خراب هرآنچش به رهگذر
تا وقت آنكه ماتميان را سپيدهدم * بر خوان غم ز خون جگر ساخت ماحضر
با مرغ ناله كردم و با صبح جامه چاك * هم مرغ نالهگر بد و هم صبح جامه در
لرزان و زردروى خور از خاوران دميد * گفتى همىبتابد خواهد ز باختر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 932
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٣٢