تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
از داستان رزمش برسان باستان * شب را نديم بودم با شاهد فكر در نامه مىنشاندم از بوى او عبير * وز خامه مىفشاندم در كام او شكر در انتظار پيك بشارت‌رسان فتح * زان سان كه فتح بود از آن شاه منتظر ناگه صرير خامه به آهستگى سرود * كانديشه‌ها هبا شد و اميدها هدر دفتر به تاب رفت و مرا دل به اضطراب * كام دوات خشك و مرا ديده ماند تر باد سحر نكايت نوميدى اى دريغ * برخواند و آه ز آيت نوميدى سحر خادم ز در درآمد و گفت اى سياه‌كار * شامت سياه صبح ز شامت سياه‌تر اينك به در سفيرى بر پا ز جيش شاه * در خاك و خون ماتميان پاى تا به سر تن در درنگ و جان به شتاب ازبس اضطراب * نه ديده راه‌جوى و نه انديشه راهبر القصه درشدم به چنين حالتى فگار * غم را پذيره گشتم و آمد به خانه در خطى دو از وزير نه خط شطى از سرشك * از حد سيروان شده تا سد شوشتر خطى كه از نظارهء آن ديده گشت كور * حرفى كه از شنيدن آن گوش مانده كر كافتاد سروقامت دولت‌شهى ز پاى * از كشتهء كديور دهر آمد اين ثمر باز جهان ربودش و معدوم از آن نشان * گرگ اجل دريدش و محروم ازو نظر زان پس كه نام جست ز فتح سپاه روم * آمد پى گشادن بغداد پىسپر تنگى گرفت گام دوعالم از آن گشاد * تلخى گرفت كام دو گيتى از آن شكر زى تخته‌اش ز تخت كشاندند ناگهان * بگذشت از آن گذر كه نبودش از آن گذر بر دل از اين حديث چو آكنده شد شرار * بر جان ازين خبر چو پراكنده شد شرر با جمع نوحه‌گر همه‌شب به افغان و سوز * دل با اميد از سحر و ديده را سهر چونان امل دراز و چو روز اجل سياه * پيوسته شب تو گفتى با موى مويه‌گر پروردگان نعمت دولت‌شهى به‌پاى * هم نعمتش به سفره و هم كسوتش به بر از آه‌مان بتاب هرآنكش فلك گذار * وز اشكمان خراب هرآنچش به رهگذر تا وقت آنكه ماتميان را سپيده‌دم * بر خوان غم ز خون جگر ساخت ماحضر با مرغ ناله كردم و با صبح جامه چاك * هم مرغ ناله‌گر بد و هم صبح جامه در لرزان و زردروى خور از خاوران دميد * گفتى همىبتابد خواهد ز باختر