تا سيل فتنه بندند از مشت خار و خس * جنبيد خيل تركان از تنگ غاتقر
وز خاوران نخست حسن شاه آنكه نيست * ماهى چنان به نخشب و سروى به كاشمر
آگاه شد ز جنبش تركان كينهتوز * از امر بحرسوز شهنشاه بحر و بر
با نيزهء فراخته با تيغ آخته * از مرز خاوران به در ملك كاشغر
لشكر كشيد و راه بريد و سپه دريد * كشور گرفت و قلعه گشود و ستاند زر
راند اين خبر به درگه دارا كه اين چنين * پرداختم سراسر توران ز شور و شر
آمد خبر به درگه دارا كه از دو سوى * از روميان به ايران گشتند رخنهگر
در سد رخنهشان به دو شهزادهء دلير * پيكى گسيل گشت سبكپاى و تيزپر
بردند طاعت شه و بر صيد روميان * چونان دو شاهباز سبقجو ز يكدگر
از رزم شاه غازى عباس شاه ترك * آن بخت و فتح و نصرت و پيروزى و ظفر
در پيشگاه حضرت سلطان به روز بار * داد از قصيده خامهء دستور از آن خبر
دولتشه جوان كه بدى باختر خداى * از امر كدخداى جهان شاه نامور
چون برفراختى قد يك جويبار سرو * چون برفروختى رخ يك بوستان زهر
آن جويبار سرو كهاش بيخ و شاخ عدل * آن بوستان زهر كه درو رنگ و بو هنر
بر عزم روميان سوى موصل زمين كشيد * لشكر به ساز رزم ز كرمانشهان به در
با فره سياوش و فر فراسياب * با بازوى تهمتن و نيروى زال زر
بشكست فوج روم و به بغداد راند جيش * چون موج جست ز آب دياله سبك گذر
شد سيلسان به ساحل دجله عنانگشاى * يكسان شمرده كوه و در و دشت و جوى و جر
بغداد كدخداى به جان چون مفر نديد * زنهارخواه جسته به حصن اندر آن مقر
ناچار ماند و چارهء آن را شفيع خواند * از پيشواى دين كه نبودش جز آن مفر
بخشود شيخ بر وى و زان پس شرف فزود * بزم جلال دولتشه را پيامبر
آن يك جهان جلالت و اين يك سپهر جاه * آن يك زمين فروتنى اين يكزمانه فر
گفت و شنفت و پذرفت گوينده خاست خفت * در رنج شاه عذرپذير خطا شكر
شه داد امان و ليكن دهرش امان نداد * از شاه و دهر مردى و نامردمى نگر
ديگر كنيم قصه كه آيين روزگار * هردم به عادت دگر و حالت دگر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 931
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٣١