تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 929

مساهمون:

ص٩٢٩
هنوز از الف با ندانسته جهلم * بزد راه دانش كه اينت نه درخور پدرت آن‌چنان حد چنين وز نياكان * كه هريك ز خدمت به نعمت توانگر چنين چون شنيدم بدين بويه پويا * از آن ره بدين ره ازين در بدان در به وسواس افلاس با جهد مقدور * كمر بسته از بهر زرق مقدر به درگاه دارا تقرب فزودم * همى رازدار و همى سازگستر سپهرم به پيروزى افراشت رأيت * جهانم به كين‌توزى آراست لشكر گهى از فكر آب سودم به هاون * گهى از بطر باد بستم به چنبر من اندر تخيل فلك در تأمل * من اندر فسانه جهان فسونگر زريرم به گل درنشانيد و مويم * به كافور بسپرد و بسترد عنبر سپيدى ز دل بر به عنبر بيفشاند * سياهى عنبر فزودم به دل بر فرومانده در پنجهء نفس مغرور * دلى بر به دندان و جانى به غرغر ازو حاصلم گوهر و زر به خروار * ز چشمان پرگوهر و روى چون زر امل همچنان تازه‌روى و جوان‌خو * اجل همچنان فتنه‌جوى و ستمگر مرا دل ازين سبز كاخ مصعد * مرا تن درين ديو لاخ مقعر به سوزش چو سيماب و كانون آتش * به كاهش چنان چونكه در آب شكر به غوغا در از فكر و وسواس و سودا * چو جان سخنگو چو عقل سخنور همان شير جان سخره غوغاييان را * ز روباه‌بازى نفس مغمر به حيرت ز بازى چرخ ملاعب * به ضجرت ز تذوير دهر مذور به سرپنجهء نفس اندر شكنجه * چو روباه پيرى به چنگ غضنفر همى مغز نابخرد انديشه سازد * گشايش ز گردون رهايى ز اختر ظفر يافت خواهم گرم درپذيرد * بسگبانيش پادشاه مظفر على ولى محيى شرع يزدان * وصى نبى مفتى چار دفتر بناميزد آن تيغ روشندل او * كه هم آتش دوزخ و آب كوثر قدر قبضه و آهنش بيضهء خور * قضا تيزى و جبرئيلش آهنگر از آن برقى و ظلم را هرچه خرمن * از آن حرفى و كفر را هرچه كيفر