هنوز از الف با ندانسته جهلم * بزد راه دانش كه اينت نه درخور
پدرت آنچنان حد چنين وز نياكان * كه هريك ز خدمت به نعمت توانگر
چنين چون شنيدم بدين بويه پويا * از آن ره بدين ره ازين در بدان در
به وسواس افلاس با جهد مقدور * كمر بسته از بهر زرق مقدر
به درگاه دارا تقرب فزودم * همى رازدار و همى سازگستر
سپهرم به پيروزى افراشت رأيت * جهانم به كينتوزى آراست لشكر
گهى از فكر آب سودم به هاون * گهى از بطر باد بستم به چنبر
من اندر تخيل فلك در تأمل * من اندر فسانه جهان فسونگر
زريرم به گل درنشانيد و مويم * به كافور بسپرد و بسترد عنبر
سپيدى ز دل بر به عنبر بيفشاند * سياهى عنبر فزودم به دل بر
فرومانده در پنجهء نفس مغرور * دلى بر به دندان و جانى به غرغر
ازو حاصلم گوهر و زر به خروار * ز چشمان پرگوهر و روى چون زر
امل همچنان تازهروى و جوانخو * اجل همچنان فتنهجوى و ستمگر
مرا دل ازين سبز كاخ مصعد * مرا تن درين ديو لاخ مقعر
به سوزش چو سيماب و كانون آتش * به كاهش چنان چونكه در آب شكر
به غوغا در از فكر و وسواس و سودا * چو جان سخنگو چو عقل سخنور
همان شير جان سخره غوغاييان را * ز روباهبازى نفس مغمر
به حيرت ز بازى چرخ ملاعب * به ضجرت ز تذوير دهر مذور
به سرپنجهء نفس اندر شكنجه * چو روباه پيرى به چنگ غضنفر
همى مغز نابخرد انديشه سازد * گشايش ز گردون رهايى ز اختر
ظفر يافت خواهم گرم درپذيرد * بسگبانيش پادشاه مظفر
على ولى محيى شرع يزدان * وصى نبى مفتى چار دفتر
بناميزد آن تيغ روشندل او * كه هم آتش دوزخ و آب كوثر
قدر قبضه و آهنش بيضهء خور * قضا تيزى و جبرئيلش آهنگر
از آن برقى و ظلم را هرچه خرمن * از آن حرفى و كفر را هرچه كيفر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 929
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٢٩