تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 926

مساهمون:

ص٩٢٦
هم خانهء آراسته از عاطفت دوست * هم كلبهء پيراسته از زحمت اغيار در جان اثر لطفم از آن چشم پرآشوب * در لب شكر شكرم از آن لعل شكربار آويخته بر روى چو مه طرهء مشكين * آن ماه به خرمن بد و آن مشك به خروار چون مار به خود پيچان بر قصد دل آن زلف * دل پيچان بر زلفش چون طفل كه بر مار از چشم و لبش بود مرا باده و بادام * بىتهمت ميخانه و بىمنت خمار خفتيم همه‌شب كه نه بيدار و نه خفته * خورديم چنان باده كه نه مست و نه هشيار خورديم بسى خون و بنوشيم بسى مى * ديشب من و دل با هم و امشب من و دلدار در بستر و بالين ز فراق و ز وصالش * امشب همه گل بينى و ديشب همه‌شب خار

در مدح خاقان مغفور و شكايت از وزارت زنجان

من بنده كيست خوشخوش جور روزگار * وز جور روزگار به درگاه شهريار خاقان ابو المظفر فتحعلى شه آنك * در صولجان امرش گويى است روزگار از خلق اوست نسخه كه بر پرنيان چين * از خلق اوست نفحه كه در صفحهء تتار از لعل او كلامى وز آسمان نماز * از سرو او خرامى وز اختران نثار سر بر خط مثالش اگر مرد شيرسوز * پروردهء نوالش اگر طفل شيرخوار روزى كه هول شورش محشر شود پديد * يعنى كه روز رزم شهنشاه بختيار توفد زمين معركه تفسد هواى رزم * از رخش پاىكوبش و از رمح شعله‌بار چون رعد و ابر يك به دگر اوفتاده سخت * غوغاييان معركه سوداييان كار آرد كمان ز تير زبان در دهان چنانك * لرزان زبان مار كه اندر دهان مار گاهى كمان به تير كه جانها روان به بر * گه تيغ با كمند كه تنها سبك به يار در حومهء نبرد چو خورشيد خاورى * خورشيد خسروان جهان شاه كامكار آهن‌رباى تيغش و تيرش فلك گذر * البرزساى گرزش و رمحش سمك‌گذار خورشيد چون برآيد پيدا بود كه شب * با خيل اختران نتواند دگر قرار يك حمله از سمندش و شيران همه رمه * يك حلقه از كمندش و پيلان همه قطار شيران به جان خرند اگر رخنه‌يى ز مور * پيلان به سر روند اگر دخمه‌يى ز مار