هم خانهء آراسته از عاطفت دوست * هم كلبهء پيراسته از زحمت اغيار
در جان اثر لطفم از آن چشم پرآشوب * در لب شكر شكرم از آن لعل شكربار
آويخته بر روى چو مه طرهء مشكين * آن ماه به خرمن بد و آن مشك به خروار
چون مار به خود پيچان بر قصد دل آن زلف * دل پيچان بر زلفش چون طفل كه بر مار
از چشم و لبش بود مرا باده و بادام * بىتهمت ميخانه و بىمنت خمار
خفتيم همهشب كه نه بيدار و نه خفته * خورديم چنان باده كه نه مست و نه هشيار
خورديم بسى خون و بنوشيم بسى مى * ديشب من و دل با هم و امشب من و دلدار
در بستر و بالين ز فراق و ز وصالش * امشب همه گل بينى و ديشب همهشب خار
در مدح خاقان مغفور و شكايت از وزارت زنجان
من بنده كيست خوشخوش جور روزگار * وز جور روزگار به درگاه شهريار
خاقان ابو المظفر فتحعلى شه آنك * در صولجان امرش گويى است روزگار
از خلق اوست نسخه كه بر پرنيان چين * از خلق اوست نفحه كه در صفحهء تتار
از لعل او كلامى وز آسمان نماز * از سرو او خرامى وز اختران نثار
سر بر خط مثالش اگر مرد شيرسوز * پروردهء نوالش اگر طفل شيرخوار
روزى كه هول شورش محشر شود پديد * يعنى كه روز رزم شهنشاه بختيار
توفد زمين معركه تفسد هواى رزم * از رخش پاىكوبش و از رمح شعلهبار
چون رعد و ابر يك به دگر اوفتاده سخت * غوغاييان معركه سوداييان كار
آرد كمان ز تير زبان در دهان چنانك * لرزان زبان مار كه اندر دهان مار
گاهى كمان به تير كه جانها روان به بر * گه تيغ با كمند كه تنها سبك به يار
در حومهء نبرد چو خورشيد خاورى * خورشيد خسروان جهان شاه كامكار
آهنرباى تيغش و تيرش فلك گذر * البرزساى گرزش و رمحش سمكگذار
خورشيد چون برآيد پيدا بود كه شب * با خيل اختران نتواند دگر قرار
يك حمله از سمندش و شيران همه رمه * يك حلقه از كمندش و پيلان همه قطار
شيران به جان خرند اگر رخنهيى ز مور * پيلان به سر روند اگر دخمهيى ز مار